ماشین زمان لعنتی

یک ماه کمتره که شروع کردم به کتاب گوش دادن و توی این کمتر از یک ماه، تقریبا چهار تا کتاب رو تموم کردم. درسته. من کتاب گوش میدم!

گوش دادن به کتاب برای من خیلی مفید بوده. چون خوندن کتاب همیشه برای من منجر میشد به چرت های پی در پی و حتی خواب های عمیق. تا قبل از این، کتاب برای من موثرترین قرص خواب بود. نه این که برای خوابیدن مشکلی داشته باشم؛ نه! من از اون آدما هستم سر گذاشتن روی بالش رو حس نمی کنم. قبل از رسیدن به بالش، معمولا خوابم برده. کتاب ولی انگار مستقیم میشینه روی چشم هام.

گوش دادن توی راه شرکت به خونه و برعکس، یا حتی موقع ظرف شستن (بدترین کار دنیا) یه موقعیت طلایی به حساب میاد برای من. اینجوری موقع رانندگی یا کارهای دیگه ای که مغز خودش اتوماتیک انجام میده و احتیاجی به فکر کردن نیست، از وقتم استفاده ی کامل رو میکنم. روزی یک ساعت و نیم رانندگی و نیم ساعت ظرف شستن! یعنی روزانه حداقل دو ساعت از وقت تلف شده رو به زندگی برگردوندم و این عالیه.

مزیت دیگه ی کتاب صوتی اینه که میتونم جدیدترین کتاب های روز دنیا رو با زبون اصلی و بدون ممیزی بشنوم و نگران ترجمه ی بد و ویرایش و هزارتا چیز دیگه هم نباشم.

the-martian

کمتر از یک ماه پیش، به پیشنهاد یکی از دوستام، گوش دادن به کتاب «مریخی» رو شروع کردم. این کتاب، اولین کتاب بود. یه داستان شبیه داستان رابینسون کروزو، ولی توی مریخ و یه کمی زیادی با جزئیات علمی. به من خیلی چسبید و مشتاق شدم که باز هم به گوش دادن کتاب های صوتی ادامه بدم. به تازگی فهمیدم که فیلمش داره ساخته میشه و به شدت علاقمندم که این فیلم رو هم ببینم.

بعد از دو کتاب داستان دیگه، این روزا دارم کتاب «ایلان ماسک» رو تموم میکنم. یه کتاب بیوگرافی از یه آدمیزاد یا شاید یه موجود که دلش میخواد دنیا رو عوض کنه و داره موفق میشه. یه شرکت موشک سازی و یه شرکت خودروهای الکتریک که هر کدوم، توی دنیای خودشون یکی از موفق ترین ها هستن رو ساخته و به سرعت داره موفقیت رو می بلعه.

یه تسلا مدل اس، مثل یه خودرو از آینده ست و تبدیل شده به تنها خودروی رویایی من. فانتزی یه ماشین که احتیاج به تعویض روغن و تسمه و کوفت و زهرمار نداره و شب ها میزنی به برق که شارژ بشه و توی صف پمپ بنزین هم نمی مونی. اگر خراب بشه، از خود شرکت میان میبرنش برای تعمیر و خودشون در خونه ماشین سالم رو تحولیت میدن. یا اینکه صبح که میخوای ماشین رو روشن کنی، میبینی که سیستم عامل (!) ماشین به روز شده و یه سری امکان جدید بهش اضافه شده. احتیاجی هم به سوییچ نیست. فقط کافیه بشینی توی ماشین و وزنت روی صندلی و سوییچ توی جیبت باشه تا بتونی روشنش کنی.

من این ماشین رو دوست دارم و یه روزی بالاخره خودش یا یکی از نوادگانش رو میخرم. من یه آدم مریخی ام که گیر کرده روی زمین، توی زمان گذشته و باید زنده بمونه تا به مریخ و آینده برگرده. من یه روزی دوباره به زمان خودم برمیگردم.

فقط باید این ماشین زمان لعنتی رو زودتر تعمیر کنم.

دنیای تمرچوش و ریش های دلتنگی

به نظرت بهتر شدم؟ قیافه یا زندگی؟

خودم فکر می کنم که تجربه های تازه بهتره. فعلا قدم هام رو محکم برداشتم توی راه جدیدم. از تهش خبر ندارم. فعلا من این سر خطم و اون طرف معلوم نیست.

خیلی ها رو دیدم که از دنیای واقعی فرار کردن و به دنیای مجازی رو آوردن. خود منم یه زمانی، از همین آدما بودم. حالا دیگه شرایط عوض شده. حداقل برای من که اینطوریه. دنیای واقعی بهتر از دنیای مجازی شده.

«دنیای مجازی»! چه عبارت مسخره ای. اصلا هم مجازی نیست. خیلی هم واقعیه. وجود داره. نه؟ پس واقعیه. چیزی که مجازیه، اون چیزیه که توی ذهن من و تو میگذره و هنوز بیرون نیومده. وقتی که بیانش می کنی، دیگه مجازی نیست. واقعی میشه. باید یه اسم جدید برای این دنیای دیوونه ی واقعی بذارم. مثلا «دنیای تمرچوش» حتما که نباید معنی داشته باشه! کسی که برای اولین بار به گاو گفته گاو، یه اسم با معنی گذاشته بوده روش؟ فکر نمی کنم. منم اینترنت رو «تمرچوش» نامگذاری میکنم. از «دنیای مجازی» بهتره.

داشتم میگفتم. توی تمرچوش، همه در حال نق زدنن. یا تعجب کردن! فلانی داره از درد فراغش میگه. بهمانی داره از گرونی بنزین میگه. این یکی داره از دیدن عکسی سکینه سه پس.تون تعجب میکنه و برای بقیه هم میفرسته تا همه دور هم تعجب کنن. اون یکی داره از جامعه ای انتقاد میکنه که خودش سردسته ی همون جامعه ست. (خودمم یه نمونه!)

اما دنیای واقعی این روزای من مهربون تره. همه پشت من وایستادن و کسی نکه ناله نمی کنه. حداقل جلوی من کسی نیست. اون آدمی که پول نداره و صبح تا شب کار میکنه و من می بینم که کمتر از حقش به دست میاره،‌ آخر معرفته. اونی که دلش تنگ شده، برای من لبخند میزنه که مبادا من دلتنگی نکنم. اونی که خودش هزارتا غم داره، برای من از خوشی هاش میگه و با هم کیف می کنیم.

اینا همش موقته. شاید دو روز دیگه، دوباره دنیای واقعیم یه تکون بخوره. البته که مطمئنم از تمرچوش، وضعش بهتر می مونه. ولی الان، توی دنیای خودم می مونم.

الآن زندگی خوبه. بهتر شدم. قیافه رو نمی دونم. ولی زندگیم بهتره.

آن مسیر که از کنار دیوار می گذشت.

روزها تکرار میشوند. کار، خانه، فیلم یا سریال و گهگاهی خط خطی. همین خط خطی هایی که گهگاهی می آیند و میروند، سعی بر شکستن این تکرار دارند. اما فکر نمیکنم که موفق شده باشند. مرتب تلاش میکنم که خودم را به جایی بچسبانم. شاید اینطوری، راهی پیدا شود. کشیدن،‌ عکاسی و الان هم نوشتن.

چسبیدن هم کار سختی است. نمی دانم این گیاه های چسب هیچوقت موفق شده اند که تغییر ماهیت بدهند؟ شده که انقدر تغییر ماهیت بدهند تا خود دیوار بشوند؟ آن دیوار وا مانده که پشتشان گم می شود چه؟ خودش هم از گیاه بودن شروع کرده یا … .

فکر میکنم راه را اشتباهی آمده ام. این دیوار را قبلا دیده بودم. به نظرم فرق کرده. اما هنوز همان دیوار است با آجرهای قدیمی و لب پریده.

سلام میدهم.
دیوار پاسخ میدهد: «سلام! صبح بخیر.»
– تغییر کردی؟ خوشحال تر به نظر میرسی امروز!
– مدل موهام رو عوض کردم. خوشگل شدم؟
– آره. مخصوصا این گلهای زرد کوچولو که بهشون آویزونه خیلی خوشگله. بهت میاد.
لبخند میزنم و میگذرم.

مسیر من امروز نباید از کنار این دیوار رد میشد. خودش می بُرد و می دوزد. من هم باید دنبالش به راه بیفتم. ناسلامتی مسیر من است. کاش یکبار دلش برایم می سوخت و از آنور خیابان رد میشد. از کنار آن کافه که بوی قهوه میدهد و تاریک نیست. یا از کنار یک گلفروشی که بوی نم و عطر، از لای در نیمه بازش بیرون بیاید. یا از کنار یک بانک بزرگ، که وقتی از کنار درش رد می شوم، درهایش باز شود و من توی دلم بخندم به در، که گولش زده ام و خیال تو رفتن ندارم. اما کور خوانده ام. نهایت تغییر، تعمیرگاه ماشین است که میروم تا بوق را تعمیر کنم و بعد از دو روز میفهمم که تسمه ی کولر و هیدرولیک صدا میدهد.

بیچاره دیوار. دلش را خوش کرده به گلهای کوچولوی زرد.

مایه ى نشاط!

تقریبا دو سال بود که هواکش صدا میداد. یه صداى تق تق روى اعصاب که بعد از تعمیرات خونه، توش افتاده بود.
امروز نور انداختم و دیدم که یه تیکه از سیمان تعمیرات به پره ها گیر میکرده و با یه قلم چکش کلکشو کندم.
بعضى وقتا فقط پنج دقیقه زمان و یه همت عالى لازمه تا بشه یه درد طولانى رو تموم کرد.

عجب!