مایه ى نشاط!

تقریبا دو سال بود که هواکش صدا میداد. یه صداى تق تق روى اعصاب که بعد از تعمیرات خونه، توش افتاده بود.
امروز نور انداختم و دیدم که یه تیکه از سیمان تعمیرات به پره ها گیر میکرده و با یه قلم چکش کلکشو کندم.
بعضى وقتا فقط پنج دقیقه زمان و یه همت عالى لازمه تا بشه یه درد طولانى رو تموم کرد.

عجب!

به شرط آنکه ز مجلس به در نرود

بخاری

وقت نوشتنه. خیلی وقته که چیزی ننوشتم. اما امشب باید بنویسم. مثل یه سنت نانوشته شده. نوشتن! توی این شب.

اومدم خونه و دیدم که شوفاژها خاموشن. آب گرم هم نداریم. درز پنجره ها رو گرفتم و کز کردم زیر پتو، با یه فنجون شکلات داغ.

از هر وسیله ای برای گرم شدن استفاده کردم. کتری زیرش روشنه و الکی داره می جوشه. لپتاپم روی پامه و دارم سعی می کنم ازش کار بکشم که داغ بشه و پتومو گرم کنه. شکلات داغ رو هم که گفتم. و سه تا شمع روشن. خودشونم به زور گرم میکنن. ولی دل گرمشون دل گرمی میده.

از وضعیت الانم ناراحت نیستم. خوشحالم نیستم. سرمای خونه عصبانیم کرده. چون پول شارژمون باید سر موقع باشه و گرمای خونه… . شب یلدا شوفاژ میخوایم چیکار؟! نه؟! ولی منظورم وضعیت امشب نبود. وضعیت این موقع های زندگیمو میگم. سعی کردم همه چیو سرجاش بذارم. تا حدی هم موفق شدم. ولی خب اختیار همه چیز که دست آدم نیست. خب اگه هواپیما سواریای داداشی و دوری مامان و حرس خوردنای گاه و بیگاه و استرس کارام نباشه، میشه بگم که همه چی رو به راهه. میبینی؟ تمام مشکلای من توی یه جمله تموم میشه. پس فکر می کنم که احوالم خوبه. بد نیست.

آجیل می خوری؟

تو راه اومدن خونه، داشتم برای خودم برنامه میریختم که امشب چیکار کنم. معمولا همیشه این کارو می کنم. و معمولا هیچ وقت رو برنامه پیش نمیره. داشتم فکر می کردم که بیام خونه و یه نقاشی بکشم. یه کم بازی کنم. شاید سریال ببینم. بعدشم مثل همیشه زود بگیرم بخوابم. ولی خب تا الان که از زیر پتو بیرون نیومدم و دارم می نویسم. حوصله ی کار دیگه ای ندارم. دلم می خواد یه بخاری بکشم و بچسبم بهش که گرم بشم.

فال بگیرم؟ بذار حافظ بابا رو بیارم.

.

.

.

خیلی خب. ای حافظ شیرازی، تو کاشف هر رازی. من باهات شوخی ندارم. یه سوال می کنم درست جوابمو بده.
«خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود – به هر درش که بخوانند بی خبر نرود»
خواجه روحت شاد. ولی یادت باشه که تو کار ما نه آوردی.
«طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی – ولی چگونه مگس از پی شکر نرود»

«بیار باده و اول به دست حافظ ده – به شرط آنکه ز مجلس به در نرود»
اون شب حال حافظ رو گرفته بودن گویا. باید حال ما رو میگرفت امشب.

آخ آخ کتری بدون آب نسوزه یه وقت؟!