از توی انباری صدای جیکجیک میآمد. پدر نگاه معنیداری به پسر کرد.
پسر بیدرنگ گفت: «یه جوجه پیدا کردم!»
- داره رو اعصابم راه میره. صداشو ببر.
- بابا آخه جوجه رو که نمیشه ساکت کرد!
- الآن بهت میگم که چه جوری میشه ساکتش کرد.
پدر به سوی آشپزخانه رفت و سپس صدای پاهایش به سمت انباری شنیده شد.
صدای جیکجیک جوجه بلند شد.
صدای غرش پدر بلند شد.
صدای جوجه و پدر بلند بود.
صدای جوجه بلند ماند.
صدای پدر بریده شد.
تیر ۲م, ۱۳۸۸، آرش
تگ ها: جوجه، جیکجیک، ساطور، پدر و پسر
دسته بندی شده در تصویرسازی، کوتاه
۵ نظر »

بیرون قنادی، پشت ویترین ایستاده بودند. پسر با بیتفاوتی تمام چهره پدر را نگاه میکرد.
پدر گفت: «پسرم، تو دیگه بزرگ شدی. از این به بعد باید تصمیمهای بزرگی تو زندگیت بگیری. برای همین، امسال آوردمت تا خودت کیک تولدت رو انتخاب کنی!»
پسر بسیار خوشحال شد. پیش از این هم پدر چنین اجازههایی داده بود؛ در حد اینکه چوب بستنیاش را در سطل آشغال آشپزخانه بیاندازد یا در سطل آشغال اتاق! امروز پیشرفت بزرگی بود. لبخندی به پدر تحویل داد و وارد قنادی شد.
.
.
.
پدر در قنادی را باز و پسر را به بیرون راهنمایی کرد.
پسر اخمهایش را در هم گره زده بود و چشمهای پدر را در جستجوی کمی خجالت کاوش میکرد. اما هرچه بیشتر میگشت، کمتر مییافت. هر بار چشمش به آن شمع بلند و سیاه میافتاد، بیشتر عصبانی میشد. شک داشت که شمع تولدش حتی فتلیه داشته باشد!
پدر گویی که سوال پسر را حدس زده باشد به پسرش گفت: «تو هنوز صلاح خودت رو نمیدونی. هنوز بچهای!»
پسر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود و عصبانیت در تمام وجودش، پرسید: «حالا با این شمع چیکار کنم؟»
و پدر ناگهان تمام عصبانیتش را در سه کلمه از دهانش خارج کرد. یک فعل امری، علامت مفعول (و شاید قید مکان) و اسم مفعول به علاوهی ضمیر مخاطب اول شخص متصل!
خرداد ۳۰م, ۱۳۸۸، آرش
تگ ها: تصویرسازی، تولد، پدر و پسر، کوتاه، کیک
دسته بندی شده در تصویرسازی، کوتاه
نظر دهید »
ماهی خانوم، امروز همه چیز را شستم!!! پالان قرمزم را که سس رویش چکیده بود و هنگام شستن، آب رودخانه را شبیه شربت توتفرنگی میکرد؛ و پالان سفیده که الآن صورتی شده. سمهایم را، گوشها و دماغم را! تمام ظرفهای آقاهه را هم شستم. بگذریم که هنوز سمهایم قدرت شستن ظرف را ندارد و چند تایی لیوان را خورد کرد! آقاهه دعوا هم کرد، ولی بعدا خودش ۴ عدد بشقاب شکست که از خجالت رویش نمیشود در چشمهایم نگاه کند!
طویله را شستم و آبشخور را. چرکهای کف دست آقاهه را هم شستم که البته از بابت این یکی، یک کتک حسابی خوردم.
از همه سختتر، شستن مزرعه یونجه بود. امروز فقط هشت هکتار را شستم که هوا تاریک شد. بقیهی سیوپنج هکتار را فردا میشویم.
اصلا میدانی شستن یعنی چه؟
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۸، آرش
تگ ها: آقاهه، خرنامه، شستن، لغت
دسته بندی شده در یادداشت های خر
۳ نظر »