سرریز

دوست را، زمانی که تو را بشکند؛
و آشنا را، آن وقت که نشناسدت؛
و خواب را، آن زمان که سیر شوی؛
و نیاز را، هنگامی که نیازیش نیست؛
و کتاب را، زمانی که خوانده شد؛
کار را، زمانی که خسته ای؛
و کار را، به هنگام خواب؛
و صبر را، وقتی که پر شود کاسه اش؛
و زمان را، که تمام شد؛

زمان را، زمانی که زمانش به سر رسید؛
و سر را، آن هنگام که زیاد است؛
و مرگ را، که مرگ بر او باد؛

دوست را، زمانی که در آغوش میگیریش؛
و آشنا را، هنگامی که سلامش می کنی؛
و نیاز را، به هنگام نیاز؛
و آسمان را، به هنگام باریدن؛
و کار را، …؛
و صبر را، آن هنگام که جرعه جرعه سر می کشی؛
و زمان را، که در آن رها می شوی؛
و عشق را، وقتی که جستجویش می کنی؛
و عشق را، که اگر بیابی … .

باید بگویم …

دیروز افتخار آشنایی با یک گربه ی نوجوان را پیدا کردم که تقریبن ده دقیقه مشغول بازی کردن با او شدم. به راحتی می توانم بگویم که یکی از بهترین ده دقیقه های عمرم بود، ده دقیقه ای که با این موجود سپری کردم.

Gorbe

اسمش را شما پیشنهاد کنید. احتمالن دختر است. فقط امیدوارم، روز شنبه که دوباره از آن حوالی رد می شوم، ببینمش.

امروز هم این ماجرا پیش آمد:

Mashin

صاحب ماشین هم از دوستان گرامی است. هنرش را امروز بروز داد. به داشتن چنین دوستانی افتخار می نمایم!

باور کنید که مانده بود روی این دل کپک زده ام! اگر نمی گفتم، می ترکید! آخ اِیش!!!

که گه صبح، خروشان شدنم نگذارند.

Rooster