آن مسیر که از کنار دیوار می گذشت.

روزها تکرار میشوند. کار، خانه، فیلم یا سریال و گهگاهی خط خطی. همین خط خطی هایی که گهگاهی می آیند و میروند، سعی بر شکستن این تکرار دارند. اما فکر نمیکنم که موفق شده باشند. مرتب تلاش میکنم که خودم را به جایی بچسبانم. شاید اینطوری، راهی پیدا شود. کشیدن،‌ عکاسی و الان هم نوشتن.

چسبیدن هم کار سختی است. نمی دانم این گیاه های چسب هیچوقت موفق شده اند که تغییر ماهیت بدهند؟ شده که انقدر تغییر ماهیت بدهند تا خود دیوار بشوند؟ آن دیوار وا مانده که پشتشان گم می شود چه؟ خودش هم از گیاه بودن شروع کرده یا … .

فکر میکنم راه را اشتباهی آمده ام. این دیوار را قبلا دیده بودم. به نظرم فرق کرده. اما هنوز همان دیوار است با آجرهای قدیمی و لب پریده.

سلام میدهم.
دیوار پاسخ میدهد: «سلام! صبح بخیر.»
– تغییر کردی؟ خوشحال تر به نظر میرسی امروز!
– مدل موهام رو عوض کردم. خوشگل شدم؟
– آره. مخصوصا این گلهای زرد کوچولو که بهشون آویزونه خیلی خوشگله. بهت میاد.
لبخند میزنم و میگذرم.

مسیر من امروز نباید از کنار این دیوار رد میشد. خودش می بُرد و می دوزد. من هم باید دنبالش به راه بیفتم. ناسلامتی مسیر من است. کاش یکبار دلش برایم می سوخت و از آنور خیابان رد میشد. از کنار آن کافه که بوی قهوه میدهد و تاریک نیست. یا از کنار یک گلفروشی که بوی نم و عطر، از لای در نیمه بازش بیرون بیاید. یا از کنار یک بانک بزرگ، که وقتی از کنار درش رد می شوم، درهایش باز شود و من توی دلم بخندم به در، که گولش زده ام و خیال تو رفتن ندارم. اما کور خوانده ام. نهایت تغییر، تعمیرگاه ماشین است که میروم تا بوق را تعمیر کنم و بعد از دو روز میفهمم که تسمه ی کولر و هیدرولیک صدا میدهد.

بیچاره دیوار. دلش را خوش کرده به گلهای کوچولوی زرد.

مایه ى نشاط!

تقریبا دو سال بود که هواکش صدا میداد. یه صداى تق تق روى اعصاب که بعد از تعمیرات خونه، توش افتاده بود.
امروز نور انداختم و دیدم که یه تیکه از سیمان تعمیرات به پره ها گیر میکرده و با یه قلم چکش کلکشو کندم.
بعضى وقتا فقط پنج دقیقه زمان و یه همت عالى لازمه تا بشه یه درد طولانى رو تموم کرد.

عجب!