خری با ویرایش جدید
گلاب به رویتان چند وقتی بود که از آن مریضیهای کثیف گرفته بود! اعصابش هم قاطی شده بود. نمیتوانست انگشت شصتش را در سمش تشخیص دهد. مغزش با تاخیر بیشتری نسبت به همیشه پاسخ میداد و گاهی اصلا پاسخ نمیداد. استخوان چکشی گوش چپش هم میخارید. با مداد سعی بر خارشش میکرد و مداد در گوشش گم میشد. الآن گوشش بیشتر شبیه جامدادی شده است. دمش نافرمانی میکرد. تکان نمیخورد. فقط جوش گنده و بی ریخت روی دماغش را میدید و از همه بدتر، قلبش سه در میان میزد.
دو سه روز است که همه چیز عوض شده است. مغزش بوق آزاد میزند. استخوان چکشی به گفتگوی مسالمت آمیز رضایت داده است. (فقط هنوز کمی صدای مداد میشنود.) دمش با مگسها دوست شده است. با آنها تانگو میرقصد. به حماقت گاوها میخندد و با پوزهی گندهاش و دماغ جوش زدهاش اثر هنری میآفریند. صد صفحه کتاب مزخرف را یک روزه میخورد. (هضم کردنش را نمیدانم.) قلبش شش و هشت میزند.
اتفاقهای خوبی در حال وقوع است.


خرداد ۲۵م, ۱۳۸۷ ۱۲:۴۶ ق.ظ
اتفاقهای خوبی در حال وقوع است.
ایول … منم حس می کنم که اتفاقهای خوبی در حال وقوع است !
تعریف کن ببینم چه اتفاقاتی در خال وقوع هستش ؟!
خرداد ۲۶م, ۱۳۸۷ ۴:۱۶ ق.ظ
مبارک باشد..حس خوبیه! بهش بگو همینو بیاد حتما اتفاقای خوبی می افته
خرداد ۲۶م, ۱۳۸۷ ۵:۰۲ ب.ظ
پیف پیف بوی گوز میاد. این خره واقعا مشکل دارا
خرداد ۲۷م, ۱۳۸۷ ۳:۲۶ ب.ظ
پس نتيجه ميگيريم خر شدن اتفاق خوبي است. پس همه با هم ايول به پيش خرررررررررررررررررر ميشويم
خرداد ۲۷م, ۱۳۸۷ ۷:۳۱ ب.ظ
به به ! به به!
بالاخره خر شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
خرداد ۳۰م, ۱۳۸۷ ۱۱:۲۶ ب.ظ
چقدر دلمان برای خرماهی تنگ شده بود! گفته بودیم نه! فکر کردیم فراموششان کرده اید! یا شاید هم رفته اند سرخونه و زندگیشان دیگر درگیر روزمرگی شده اند که خبری ازشان نیست! یا شاید خره خرماهی دنبال خانه میگردد و درگیر است…..
خرداد ۳۱م, ۱۳۸۷ ۴:۱۴ ب.ظ
با امتحانا چه میکنی؟؟
میدونی تصمیم گرفتم بعد از امتحانام که یک شنبه شرش کنده میشه چند تا از این نمایشگاه عکس ها رو برم…الان هم دیدم اسپانسر شده بودی برای یه نمایشگاهی که چه خوب از وقتش نگذشته بود…
—
راستی شما هم بد نبود نمایشگاه عکس بچه های فلیکر رو میرفتی ببینی،کار نسبتا جالبی ام بود.
—-
حالا میدونم اینا ربطی به پستت نداشت ولی من زدم دیگه!
خرداد ۳۱م, ۱۳۸۷ ۴:۳۶ ب.ظ
ارش ما…
ارش ما…
انقدر دلم برات تنگ شده بود که فکرشم نمیکنی…
چققد اینجا رو دوست دارم…
دلم واسه خرماهی تنگ شده بود…
دوباره برگشتی؟
منتظرم…
تیر ۲م, ۱۳۸۷ ۳:۰۵ ق.ظ
آرش عزیز
چقدر خوب است که برات اتفاقات خوبی خواهد افتاد
من سنگ ها را بر می دارم ولی نمی دانم کجا بگذارمشان دیگر جای باقی نمانده
تازگی ها فکری به سرم زده سنگ ها را دفن کنم موافقی ؟
تو خوب می نویسی خوشحالم یافتمت
دوست دارم لینکت را در صفحه خودم داسشته باشم اجازه می دهید ؟
پیروز و سربلند باشی
تیر ۲م, ۱۳۸۷ ۶:۱۷ ب.ظ
سلام و خسته نباشید
اقا نظرت در مورد تبادل لینک چیه ؟
من لینکت رو گذاشتم اگه تمایل داری شما هم بزار
حتمی خبرم کن