سفرنامه تصویری تنگه واشی، ۱۰ تیر ۱۳۸۷
نمی خواهم بگویم که بعد از دو سال و اندی، هم کلاسی های گرامی دانشگاه همت کردند و یک فروند سفر یک روزه را بنا گذاردند. (گفتم؟ نگفتم! تو چیزی اینجا نخواندی!) عکس های زیر شرح سفری یک روزه است در تنگه ی واشی (ساواشی). کلن تصویری می باشد. با این حال مقداری کوچولو توضیح می نویسیم برای عبرت خلایق!

این تصویر وضعیت اکیپ ما در طول راه می باشد. مقداری از حرکت تصویر مربوط به حرکت و تکان های مینی بوس است و مقدار بسیار بسیار بسیار اندکی، مربوط به تکان های خود دوستان!!! (این تکان ها، نهایتن بنده را نیز به حرکت واداشت!)

فقط کمی زور بزن و تجسم کن. مغز از حرارت آفتاب به جوش آمده است. در یک لحظه بی خیال همه چیز می شوی و پا در آب سرد و جاری می گذاری. (مجبوری!) انقدر سرد است که سریعن به مغز استخوانت می نفوذد! زندگی به تو سلام می کند. این هم بنده هستم که در حال کیف کردن می باشم!

حالا چرا مجبوری؟ دو طرفت را دو دیوار سنگی عظیم محدود کرده اند. ابهت صخره ها خجالت زده ات می کند. آفتاب هم در حال دالی بازی کردن است.

در آن قحطی جا، فتحعلی شاه خان قاجار، حال کرده است که روی صخره یادگاری بگذارد. محمد، رامین، مملی و حامد هم همینطور. احتمالن کتیبه مربوط به ۳۱ خرداد ۱۳۷۷ است. خبر نداشتیم که فتحعلی شاه خان قاجار تا این اندازه معاصر بوده است!

از تنگه ی اول خارج می شوی و تا چشم می بیند، دشت وسیع است و گل! این چند تا عکس هم به عنوان میان برنامه.



این یکی توضیح می خواهد. این آقای جناب اسب (یا قاطر) می باشد. کلن استعدادی در تشخیص آن ها ندارم. حالش خوش بود. یکی دو دهن آواز هم خواند. صدای خوشی داشت. زبانش را که خدا بسته است. پایش را هم بندگان خدا. از جیغ های بنفش دوستان هم ترسید.

مرتبن می گویند که محیط زیست را حفاظت کنید. نمی دانم کدام از خدا بی خبری این همه سنگ ریخته است در رودخانه! ما را هم به زحمت انداخته بود.

از خود آبشار چرا عکس نگرفتم؟ یادم نیست. ولی خوب این در، کنار آبشار بود. (به جان خودم!) حالا به چه درد می خورد، من چه بدانم؟! احتمالن آن طرفش یا سرزمین عجایب آلیس است یا تصمیم کبری (مستراح)!!!
و این گونه و آن گونه شد که این روز، به یکی از بهترین خاطرات زندگی تبدیل گشت.
در پایان از آقای “بهزاد” (تورلیدر)، بسیار بسیار ممنویم که خیلی دوست خوبی بود و از دوستان گرامی بسیار بسیار بسیار متشکریم که این برنامه را هماهنگ نمودند.
راستی! تولد، تولد، تولدش مبارک! مبارک، مبارک، تولدش مبارک…! دارارارای دارارارای دارارا دارارا دارارای … آهـــــــــــــــــــــــــــــــا!


تیر ۱۳م, ۱۳۸۷ ۱۲:۱۲ ب.ظ
aali bood.pas u inghadr faazet joda bo۰d pas bego۰ bara chi bo۰d.mikhasti ax begiri?oonam che axaee!be ma ham kheyli khosh gozasht.omidvaram ke bazam tekrar she
تیر ۱۳م, ۱۳۸۷ ۶:۴۵ ب.ظ
belakhare telesm shekaste shod man vazifam bood ghadame avalo bardaram baghiash ba shomaaa:D
تیر ۱۴م, ۱۳۸۷ ۱۱:۲۳ ب.ظ
وای چه عکسای محشری .ممنون که لذتت رو با ما تقسیم کردید .اینجا یعنی این تنگه در کجای ایران واقع شه من هیچ وقت در موردش متاسفانه نشنیدم .
پ ن :ارش عزیز مشکلی توی بلاگفا دارم برای ایجاد صفحه های جدید می تونید کمکم کنید ؟
تیر ۱۵م, ۱۳۸۷ ۳:۲۰ ب.ظ
پس دل ما را میسوزانید؟
اشکال ندارد بسوزانید
ما که سوزیدیم امیدواریم دیگرانی همچون شما از سرمای تا مغز استخوان رسوخ کرده آبشار خنک شوند!!!!!!!!!!!!!
تیر ۱۵م, ۱۳۸۷ ۶:۴۰ ب.ظ
دل من هم سوزيد….
اوهو اوهو اوهو
ان شالاه در سفرهاي بعدي از حضور منور و عطرآگين اين شخص شخيص(يعني من ) و رفيق شفقيم يعني سارا بانو ملذوذ و محظوظ شويد!!!!!!!!!!!!!!!!
تیر ۱۶م, ۱۳۸۷ ۶:۲۴ ب.ظ
عکس های باحالی بود!حالا این تنگه کجا هست؟
تیر ۱۸م, ۱۳۸۷ ۸:۵۰ ب.ظ
وای ارش عزییییییز من!
چققدر لذت بخش بود خوندن و دیدن نوشته ها و عکسات!
خیلی خوشحالم که یه ادم با روح و خوش ذوق مثه تو هنوز تو این دنیا که پر از دلمردگیه هست…خیلی!
بعد از یه عالمه وقت دلم پر از شادی شد!
انگار منم اونجا بودم…
ممنون!
خیلی خیلی خوبی…
همینجوری بمون و کلا go on
خوب؟
…
تیر ۱۹م, ۱۳۸۷ ۹:۳۳ ب.ظ
خیلی قشنگ بود و نوشته هات قشنگ ترش کرده بود!