گوش دراز از نگاه یک آبزی
ماهی سراسیمه شنا می کرد و می گریخت. اشک از چشمانش جاری بود. (شاید هم نبود، من که نفهمیدم)
چند دقیقه ی پیش در حال بازی کردن با عروسک های باربی خود بود و به یکی لباس صورتی می پوشاند و به دیگری نسکافه با طعم “تک سلولی” می چشاند. آنقدر برای عروسک هایش حرف زده بود که آنها برای ابد ساکت شده بودند. پولک هایش را تازه حنایی کرده بود و دور از چشم مادرش، ابروی نداشته را برداشته بود. بر در و دیوار سنگ هایی که حکم اتاقش را داشتند، چند پوستر آویخته بود که از توصیفشان معلول و معذورم.
در حال شستشوی مغزی عروسک صورتی بود که سایه ای پهناور بر روی سرش پدیدار شد. به بالا و سطح آب نگاهی انداخت. صورتی دراز و کشیده و احمق و مهربان، با لب های ورآمده، گوشهای دراز و چشمانی بسته، و سوراخ هایی که بیشتر شبیه دماغ بود!
ناگهان لب های پهن، به شکل غنچه ای سیاه درآمدند و سیاه چاله شروع به مکش آب ها و فضای اتاق ماهی کرد و ماهی کوچک نیز از این جاذبه مستثنی نبود. ماهی با سر به سمت دهان گوش دراز کشیده شد و … .
(به آب خوردن خر چه کار دارید؟ خری که پالان آدیداس و نعلین مارک دار بپوشد، پس حتما می تواند آب را بمکد!)
رنگ ماهی که از سرخی به کبودی گراییده بود با صدای شدیدی به زردی تبدیل شد. آزاد شده بود. اما احتمالا حفه شدن برایش خوشایندتر بود.
آذر ۱۵م, ۱۳۸۵ ۲۲:۰۴
خره خیلی ازگله ولی
آذر ۱۷م, ۱۳۸۵ ۱۳:۴۰
لعنتی هر دفعه می خونمش ازون تصویرایی که تو ذهنم میاد کلی خندم