آسمان سفید

امشب سوز سرما از شب های پیش بیشتر است. در حال بازگشت از باشگاه به خانه هستم. سرم در گریبان است و به سمت تاکسی ها پیش می روم.

سوار سمند زرد رنگ و گرمی میشوم و از پنجره به بیرون خیره نگاه می کنم. دانه های برف کم کم درشت می شوند و متعدد. بر صندلی گرم و نرم خودم تکیه می دهم و از پیش شیشه به آنها در زیر نور چراغ ماشین ها نگاه میکنم. دلم می خواهد تا صبح در ماشین بمانم و نگاه کنم. تمام خستگی روز مزخرف و پرهیاهویم از تن بیرون شده. کاش دنیا بی پایان باشد.

مجبورم تاکسیم را عوض کنم. بیرون می آیم. وای، عجب سرمایی! صف درازی از مردم منتظر ماشین است. صف که نیست. هرکی هرکی! برف شدید شده است. کاری نمی توانم بکنم. فقط باید منتظر باشم.

انتظارم خیلی طول کشید. سرما با تمام استخوان هایم وارد مذاکره شده است. کمی ورجه وورجه می کنم تا شاید کمی گرم شوم. فایده ندارد. پوست دستم از سرما ترک خورده است. دلم می خواهد گریه کنم.

بالاخره یک ماشین از دید بقیه ی مردم پنهان می ماند. باید عجله کنم. وگرنه شب را در خیابان، یخ زده سپری می کنم. یک پیکان ۵۷ که درهای آن بسته نمی شود و از هر گوشه ی آن سرما به داخل نفوذ می کند. یکی به من می گوید که شبیه آدم برفی شده ام. خدا را شکر که دارم به خانه نزدیک می شوم.
بقیه راه را باید پیاده طی کنم. نمی دانم این چه فکری بود که قبل از زمستان، یک کفش با کف صاف بخرم؟ کیف سنگینم به داخل گل و لای میافتد. چند لحظه بعد خودم هم سر می خورم و میافتم. انگاری که خدا در آن لحظه های خوش آرزوهای مرا نیز برآورده میساخته و من تنها از او خواستم که دنیا بی پایان باشد.

بلند می شوم. باید به خانه برسم. تا چند لحظه ی دیگر در خانه ی گرم خودم، دوش آب داغ می گیرم. کنار بخاری می نشینم و غذای گرم می خورم و به همه ی این اتفاقات می خندم.

کلیدم را کجا گذاشتم؟

یک نظر به «آسمان سفید»


  1. تو غلط ميكني

نظر دهید

 
 
 
 
 
 
 
     
پروفایل خرماهی در جابلاگی

دریافت فایرفاکس

سریعترین، امنترین و بهترین مرورگر اینترنت

RSS 2.0