مرد پشمالویی از سیاهی انتهای کوچه بنبست بیرون میآید. چهرهاش کاملن مشخص نیست. فقط میتوانی برق چشمانش را از میان آن همه تاریکی تشخیص دهی. قد بلند و هیکل چاقش نیمی از پهنای کوچه را اشغال کرده است. صدای کشیده شدن کفشهایش را بر روس سطح آسفالت به وضوح میشنوی.
کیسهی بزرگ و سیاهی در دست دارد. آن را با فاصله از خود نگاه داشته است و به زور به دنبال خود میکشد.
کم کم صورتش در نور ضعیف چراغ میان کوچه واضحتر میشود. چشمانی خوفناک و ابروهای پرپشت که از هر طرف به موهای شقیقهاش پیوند خوردهاند و گرهای عمیق در میانشان سنگینی میکند. سبیلهایش دهان مرد پشمالوی خشمگین را کاملا مخفی کردهاند.
از کیسهی سیاه چیزی میچکد و مثل ردپایی، مرد را دنبال میکند.
اکنون هیکل مرد هم به آرامی وارد نور شده است. زیرپیراهنیِ کهنهای بر تن دارد که پر از لکههای قرمز رنگ است. و حالا دیگر صدای ضعیفی هم از او به گوش میرسد که گویی دارد با خود حرف میزند.
صدایش نزدیکتر و نزدیکتر میشود و کم کم میتوانی بشنوی که چه میگوید.
ناگهان کیسه را بلند میکند و به سوی سطل زباله پرت میکند. هم زمان صدایش بلندتر میشود
“همیشه مغز و زبون رو میده به خان داداشش”!
با دست تمیزش یک سمت پیژامهی راهراهش را بالا میکشد و بعد با همان دست، طرف دیگر را.
به گوشهای از کوچه تف میاندازد، دنبال خونابهها را میگیرد و برمیگردد.
چه مخوف بود !
واقعی بود یا تخیلی ؟
یه لحظه فکر کردم شاید ژان والژان بود!!!
اون لکه های قرمز هم رد گم کن !