از توی انباری صدای جیکجیک میآمد. پدر نگاه معنیداری به پسر کرد.
پسر بیدرنگ گفت: «یه جوجه پیدا کردم!»
- داره رو اعصابم راه میره. صداشو ببر.
- بابا آخه جوجه رو که نمیشه ساکت کرد!
- الآن بهت میگم که چه جوری میشه ساکتش کرد.
پدر به سوی آشپزخانه رفت و سپس صدای پاهایش به سمت انباری شنیده شد.
صدای جیکجیک جوجه بلند شد.
صدای غرش پدر بلند شد.
صدای جوجه و پدر بلند بود.
صدای جوجه بلند ماند.
صدای پدر بریده شد.

alieeeeeeeeeeeeeee be nazaram aslan malom nist dari be ki tike mindazy
)
طفلك تمام جوجهها كه بر مسلخ زمانه تكه تكه شدند
در ضمن سیاسیش نکن!
تازهش هم… آبیش بهتره! D:
خیییلی خوب بود.جدی