تا به حال داستان فیل بیچاره را برایت تعریف کردهام؟
همیشه آرزو میکرد که کاش کمی بزرگتر بود. البته کمی با خاراندن دماغش مشکل داشت. اما هیچ وقت شکایت نمیکرد. زیاد هم سرما میخورد؛ چون آببازی را دوست داشت.
یک روز هنگام آببازی، در آن سوی رودخانه، زیباترین فیل روی زمین را دید. هفتهها و ماهها، زیبایی را به چشمان خود میدید و از کنار رودخانه تکان نمیخورد.
این ماجرا گذشت تا اینکه آن سوی رودخانه دهی بنا شد و دوست من دیگر جز سگ و گاو و مرغ و تعدادی از اقوام ما، چیزی ندید.
شبی در کنار درختی به خواب رفت. باز هم آن سوی رودخانه دلیل تمام دلتنگیهایش را دید.
این بار از رودخانه رد شد و دیگر بازنگشت.
آخرین خبری که از او دارم این است در کنار همان درخت، هزار و دویست و سه عدد کرم چاق و تپل داخل جمجهاش پارتی گرفتهاند. تنها فرق من با او این است که فقط صد و نوزده کرم در جمجمهام جا میشوند.

وااااااااااااااااااای عاااالی بود آرش .خیلی خوشمان آمد .کیفور شدیم .ولی آخه چرا کرم ها رفتن توی مخش؟یعنی به عشقش نرسید آخر؟
بعدش هم اون گنجایش مغزش خیلی زیاده .برای تو همین یه نفر هم کافیه که مخت رو ترکمون کنه ( البته نمیدونم اون یه نفر کیه .شاید هم چند نفر دست به دست دادن که بترکونن تو رو ) الله اعلم.مواظب خودت باش خر ماهی جون.اصلا حوصله پارتی اومدن رو ندارم .گفته باشم که حساب کار بیاد دستت یه هو هوس پارتی گرفتن نکنی .
راستی مواظب صبرت هم باش که لبریز نشه .من شنا بلد نیستم .نمیتونم توی اون لبریزی،شنا کنم.