ماهی خانم!
دلم برایتان تنگ می شود هر شب در کنار این رودخانه که هیج چیز ته آن پیدا نیست. جغد ها به من اعتراض می کنند. خبر ندارند که بیداری من برای شکار نیست؛ برای شکار شدن است.
من از خرچنگ، فقط چنگ کم داشتم. حسودیم می شد به او.
گاهی آرزو داشتم که کاش من هم ماهی بودم. اما اگر ماهی بودم، دیگر قصه ای نبود. افسانه نمی شدیم.
قصه ی خرچنگ و ماهی!!! کسی باور نمی کند.
قصه ی خر و ماهی اما…
راستی! می دانم که از اسب ها نمی ترسید. فقط رنگ قرمز قشنگتان سفید می شود. اگر بخواهید، یال و دم همه شان را کز می دهم.

بسيار زيبا مطلب خود را بيان كرده اي لذت بردم
اگر بخواهید، یال و دم همه شان را کز می دهم.
بزن زنگو…!!!!!!!!
اي كاش من هم ماهي بودم.فوق العاده بود