ایده ی آرش خسرونژاد بود که هر دوتامون،توی این آخر هفته، با یک موضوع، وبلاگ هامونو آپدیت کنیم. با یه داستان کوتاه. پیشنهاد می کنم که اول، داستان آرش رو بخونید.
“شب همان روز”
xxx
کلید انداختم و آروم اومدم تو. خونه تاریک بود؛ با این حال چراغی روشن نکردم. خواب بودی و نمی خواستم از خواب بیدارت کنم. صدای خرخرت رو که شنیدم خیالم راحت شد که بعد مدتها خوابیدی. دودستی بالشتو بغل کرده بودی. تو رو هیچ وقت اینجوری ندیده بودم. لباس های خیس از بارونم رو عوض کردم و یک کم بالای سرت نشستم. نگاهت کردم.
تو داری خواب می بینی و من هم دارم تو رو نگاه می کنم.
خیلی وقت بود که ندیده بودم بخوابی. چشمات گود افتاده بود. داشتم نگرانت می شدم. هر کاری می کردم که خوابت ببره، نمی تونستم.
صدای نفس های آرومت رو می شنوم؛ ولی خودم سعی می کنم بی صدا نفس بکشم که مبادا بیدار بشی.
داشتی برام یه جوک تعریف می کردی و یه کلمه در میون هم بلند بلند قهقهه می زدی. این جوک رو ده بار دیگه هم شنیده بودم، ولی انگار بار اولی بود که اینجوری میشنیدم. انقدر خندیدم که دیگه دلم درد گرفت. بعد با همون خنده های تیکه پاره ی بعد از جوک، بلند شدی و برای هر دوتامون شربت آوردی.
از خواب که بیدار شدم، تو نبودی. و باز هم صدای اون تیوی گیم لعنتی. x
It Feels good
fogholadast. vali kheyli ghamam gereft.