تا اطلاع ثانوی از قیافه ی خودم متنفرم.
همه ی آینه ها داخل انباری!
تا اطلاع ثانوی از قیافه ی خودم متنفرم.
همه ی آینه ها داخل انباری!
توی گوشم آب رفته است. سرم را زیادی زیر آب فرو بردم. دیگر این کار را نخواهم کرد.
از توی انباری صدای جیکجیک میآمد. پدر نگاه معنیداری به پسر کرد.
پسر بیدرنگ گفت: «یه جوجه پیدا کردم!»
- داره رو اعصابم راه میره. صداشو ببر.
- بابا آخه جوجه رو که نمیشه ساکت کرد!
- الآن بهت میگم که چه جوری میشه ساکتش کرد.
پدر به سوی آشپزخانه رفت و سپس صدای پاهایش به سمت انباری شنیده شد.
صدای جیکجیک جوجه بلند شد.
صدای غرش پدر بلند شد.
صدای جوجه و پدر بلند بود.
صدای جوجه بلند ماند.
صدای پدر بریده شد.