بازار مکاره

ماهی خانوم!

چند وقت پیش، فرشته های خواب را دیدم. التماسشان کردم که مرا به خواب تو راه دهند. شاید در دلت نبوده ام. دست کم از دیده ات نروم. گفتند که در خواب کوچولوی تو جا نمی شوم.

از آن ها برای خوابت رنگ خواستم . گفتند که تو رنگ به آن ها می فروشی.

روحم را به شیطان پیشنهاد دادم؛ که از دور ببینمت. پس زد و روح گندیده ی خر دماغو را نخواست. روحش را برای دیدن تو فروخته بود.

حالا من بودم و خوابِ خواب دیدن تو.

فرشته ها خواب مرا هم فروختند؛ به کمی خاکستری!

خر بر باد رفته!‏

ماهی خانوم!

قورباغه ی ساکن پایین رودخانه دارد سه گاه می خواند. احتمالا دوباره آب جهتش را گم کرده است. چندی پیش که آب چپ می رفت، دشتی می شنیدم. خلاصه اینکه خودت را به دست آب نده که معلوم نیست به کدام سمت خواهد رفت.

از تو چه پنهان، من هم چند روزی است که مسیرم را گم کرده ام. افسارم را داده ام دست باد که هر جهت خواست ببرد. نگو که انگار باد هم با ما سر ناسازگاری دارد. یک بار سر از منطقه ی بازیافت زباله در آوردم. پیرزن کدوی قلقله زن هم که خود را سپرده بود دست کدو، آنجا بازیافت شده بود. چشم ما که غیر از ماهی چیزی نمی بیند ولی به چشم خواهری، خوب چیزی شده بود.
افسار باز هم دردسر است.

کاش آقاهه افسارم را دوباره به درخت کنار رودخانه می بست.

کاش قورباغه ی ساکن پایین رودخانه، همایون می دانست.

مجنون خر بود که سر به بیابان گذاشت!

biaban

ماهی خانوم!
خواستم سر به بیابان بگذارم. بیابانی که تهش را نمی دیدم. به دنبال آرامشی.
سر به بیابان گذاشتم، اما تا گردن بیشتر نرفتم. خاصیت خرها همین است. سرمان یک گردن جلوتر از قلبمان راه می رود!
قلبم را به بیابان راهی نیست.
مثل خر پشیمان شدم.
آرامش من، کنار همین رودخانه است. حتی اگر فقط سایه ات را ببینم.