<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خرماهی &#187; یادداشت های خر</title>
	<atom:link href="http://www.kharmahi.com/archives/category/%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%b1/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.kharmahi.com</link>
	<description>یادداشت‏ها، تصویرسازی‏ها،عکس‏ها و داستان‏های آرش رنجبران</description>
	<lastBuildDate>Tue, 07 Sep 2010 19:51:35 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3</generator>
		<item>
		<title>فقط برای ماهی</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/412</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/412#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Sep 2010 19:51:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
				<category><![CDATA[قصه خر و ماهی]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت های خر]]></category>
		<category><![CDATA[خرنامه]]></category>
		<category><![CDATA[ماهی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/archives/412</guid>
		<description><![CDATA[ماهی خانوم! قرار بود همه ی جیرجیرک ها، برات آواز بخونن. قرار بود گل هاخم بشن جلوت. قرار بود ستاره ها خاموش بشن؛ روشن بشن؛ خاموش و باز&#8230; قرار بود شاپرک ها، روی آب سایه کنن. قرار بود . . . قرار بود همه ی گربه های بی حیا، همین یه بار، چشماشونو نگه دارن؛ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ماهی خانوم!</p>
<p>قرار بود همه ی جیرجیرک ها، برات آواز بخونن.<br />
قرار بود گل هاخم بشن جلوت.<br />
قرار بود ستاره ها خاموش بشن؛<br />
روشن بشن؛<br />
خاموش و باز&#8230;<br />
قرار بود شاپرک ها، روی آب سایه کنن.<br />
قرار بود<br />
.<br />
.<br />
.<br />
قرار بود همه ی گربه های بی حیا، همین یه بار، چشماشونو نگه دارن؛<br />
همه ی ماهی گیرا، بشینن. قلاب ها رو غلاف کنن؛<br />
قایق ها بخوابن تو اسکله؛<br />
همه ی دریاچه ها آروم بشن؛</p>
<p>تا تو بیای.</p>
<p>قرار بود من نباشم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/412/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بازار مکاره</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/395</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/395#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 Jun 2010 20:42:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
				<category><![CDATA[قصه خر و ماهی]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت های خر]]></category>
		<category><![CDATA[بازار]]></category>
		<category><![CDATA[خواب]]></category>
		<category><![CDATA[رنگ]]></category>
		<category><![CDATA[شیطان]]></category>
		<category><![CDATA[فرشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=395</guid>
		<description><![CDATA[ماهی خانوم! چند وقت پیش، فرشته های خواب را دیدم. التماسشان کردم که مرا به خواب تو راه دهند. شاید در دلت نبوده ام. دست کم از دیده ات نروم. گفتند که در خواب کوچولوی تو جا نمی شوم. از آن ها برای خوابت رنگ خواستم . گفتند که تو رنگ به آن ها می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ماهی خانوم!</p>
<p>چند وقت پیش، فرشته های خواب را دیدم. التماسشان کردم که مرا به خواب تو راه دهند. شاید در دلت نبوده ام. دست کم از دیده ات نروم. گفتند که در خواب کوچولوی تو جا نمی شوم.</p>
<p>از آن ها برای خوابت رنگ خواستم . گفتند که تو رنگ به آن ها می فروشی.</p>
<p>روحم را به شیطان پیشنهاد دادم؛ که از دور ببینمت. پس زد و روح گندیده ی خر دماغو را نخواست. روحش را برای دیدن تو فروخته بود.</p>
<p>حالا من بودم و خوابِ خواب دیدن تو.</p>
<p>فرشته ها خواب مرا هم فروختند؛ به کمی خاکستری!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/395/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خر بر باد رفته!‏</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/383</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/383#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 04 May 2010 20:18:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
				<category><![CDATA[قصه خر و ماهی]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت های خر]]></category>
		<category><![CDATA[ابوعطا]]></category>
		<category><![CDATA[باد]]></category>
		<category><![CDATA[دشتی]]></category>
		<category><![CDATA[قورباغه]]></category>
		<category><![CDATA[همایون]]></category>
		<category><![CDATA[کدو قل قله زن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=383</guid>
		<description><![CDATA[ماهی خانوم! قورباغه ی ساکن پایین رودخانه دارد سه گاه می خواند. احتمالا دوباره آب جهتش را گم کرده است. چندی پیش که آب چپ می رفت، دشتی می شنیدم. خلاصه اینکه خودت را به دست آب نده که معلوم نیست به کدام سمت خواهد رفت. از تو چه پنهان، من هم چند روزی است [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ماهی خانوم!</p>
<p>قورباغه ی ساکن پایین رودخانه دارد سه گاه می خواند. احتمالا دوباره آب جهتش را گم کرده است. چندی پیش که آب چپ می رفت، دشتی می شنیدم. خلاصه اینکه خودت را به دست آب نده که معلوم نیست به کدام سمت خواهد رفت.</p>
<p>از تو چه پنهان، من هم چند روزی است که مسیرم را گم کرده ام. افسارم را داده ام دست باد که هر جهت خواست ببرد. نگو که انگار باد هم با ما سر ناسازگاری دارد. یک بار سر از منطقه ی بازیافت زباله در آوردم. پیرزن کدوی قلقله زن هم که خود را سپرده بود دست کدو، آنجا بازیافت شده بود. چشم ما که غیر از ماهی چیزی نمی بیند ولی به چشم خواهری، خوب چیزی شده بود.<br />
افسار باز هم دردسر است.</p>
<p>کاش آقاهه افسارم را دوباره به درخت کنار رودخانه می بست.</p>
<p>کاش قورباغه ی ساکن پایین رودخانه، همایون می دانست.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/383/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مجنون خر بود که سر به بیابان گذاشت!</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/370</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/370#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 Jan 2010 21:25:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
				<category><![CDATA[تصویرسازی]]></category>
		<category><![CDATA[قصه خر و ماهی]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت های خر]]></category>
		<category><![CDATA[بیابان]]></category>
		<category><![CDATA[خرنامه]]></category>
		<category><![CDATA[سایه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=370</guid>
		<description><![CDATA[ماهی خانوم! خواستم سر به بیابان بگذارم. بیابانی که تهش را نمی دیدم. به دنبال آرامشی. سر به بیابان گذاشتم، اما تا گردن بیشتر نرفتم. خاصیت خرها همین است. سرمان یک گردن جلوتر از قلبمان راه می رود! قلبم را به بیابان راهی نیست. مثل خر پشیمان شدم. آرامش من، کنار همین رودخانه است. حتی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;"><a rel="lightbox" href="http://www.kharmahi.com/images/2010/01/biaban.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-369" title="biaban" src="http://www.kharmahi.com/images/2010/01/biaban-400x400.jpg" alt="biaban" width="400" height="400" /></a></div>
<p>ماهی خانوم!<br />
خواستم سر به بیابان بگذارم. بیابانی که تهش را نمی دیدم. به دنبال آرامشی.<br />
سر به بیابان گذاشتم، اما تا گردن بیشتر نرفتم. خاصیت خرها همین است. سرمان یک گردن جلوتر از قلبمان راه می رود!<br />
قلبم را به بیابان راهی نیست.<br />
مثل خر پشیمان شدم.<br />
آرامش من، کنار همین رودخانه است. حتی اگر فقط سایه ات را ببینم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/370/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>این قصه تمام نمی شود. باور کن.</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/361</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/361#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 21:05:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
				<category><![CDATA[تصویرسازی]]></category>
		<category><![CDATA[قصه خر و ماهی]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت های خر]]></category>
		<category><![CDATA[خرنامه]]></category>
		<category><![CDATA[خرچنگ]]></category>
		<category><![CDATA[ماهی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=361</guid>
		<description><![CDATA[ماهی خانم! دلم برایتان تنگ می شود هر شب در کنار این رودخانه که هیج چیز ته آن پیدا نیست. جغد ها به من اعتراض می کنند. خبر ندارند که بیداری من برای شکار نیست؛ برای شکار شدن است. من از خرچنگ، فقط چنگ کم داشتم. حسودیم می شد به او. گاهی آرزو داشتم که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;"><a rel="lightbox" href="http://www.kharmahi.com/images/2009/12/mahi.jpg"><img class="size-medium wp-image-360 alignnone" title="Mahi" src="http://www.kharmahi.com/images/2009/12/mahi-400x400.jpg" alt="Mahi" width="400" height="400" /></a></div>
<p>ماهی خانم!<br />
دلم برایتان تنگ می شود هر شب در کنار این رودخانه که هیج چیز ته آن پیدا نیست. جغد ها به من اعتراض می کنند. خبر ندارند که بیداری من برای شکار نیست؛ برای شکار شدن است.<br />
من از خرچنگ، فقط چنگ کم داشتم. حسودیم می شد به او.<br />
گاهی آرزو داشتم که کاش من هم ماهی بودم. اما اگر ماهی بودم، دیگر قصه ای نبود. افسانه نمی شدیم.<br />
قصه ی خرچنگ و ماهی!!! کسی باور نمی کند.<br />
قصه ی خر و ماهی اما&#8230;</p>
<p>راستی! می دانم که از اسب ها نمی ترسید. فقط رنگ قرمز قشنگتان سفید می شود. اگر بخواهید، یال و دم همه شان را کز می دهم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/361/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
