فقط برای ماهی

ماهی خانوم!

قرار بود همه ی جیرجیرک ها، برات آواز بخونن.
قرار بود گل هاخم بشن جلوت.
قرار بود ستاره ها خاموش بشن؛
روشن بشن؛
خاموش و باز…
قرار بود شاپرک ها، روی آب سایه کنن.
قرار بود
.
.
.
قرار بود همه ی گربه های بی حیا، همین یه بار، چشماشونو نگه دارن؛
همه ی ماهی گیرا، بشینن. قلاب ها رو غلاف کنن؛
قایق ها بخوابن تو اسکله؛
همه ی دریاچه ها آروم بشن؛

تا تو بیای.

قرار بود من نباشم…

بازار مکاره

ماهی خانوم!

چند وقت پیش، فرشته های خواب را دیدم. التماسشان کردم که مرا به خواب تو راه دهند. شاید در دلت نبوده ام. دست کم از دیده ات نروم. گفتند که در خواب کوچولوی تو جا نمی شوم.

از آن ها برای خوابت رنگ خواستم . گفتند که تو رنگ به آن ها می فروشی.

روحم را به شیطان پیشنهاد دادم؛ که از دور ببینمت. پس زد و روح گندیده ی خر دماغو را نخواست. روحش را برای دیدن تو فروخته بود.

حالا من بودم و خوابِ خواب دیدن تو.

فرشته ها خواب مرا هم فروختند؛ به کمی خاکستری!

خر بر باد رفته!‏

ماهی خانوم!

قورباغه ی ساکن پایین رودخانه دارد سه گاه می خواند. احتمالا دوباره آب جهتش را گم کرده است. چندی پیش که آب چپ می رفت، دشتی می شنیدم. خلاصه اینکه خودت را به دست آب نده که معلوم نیست به کدام سمت خواهد رفت.

از تو چه پنهان، من هم چند روزی است که مسیرم را گم کرده ام. افسارم را داده ام دست باد که هر جهت خواست ببرد. نگو که انگار باد هم با ما سر ناسازگاری دارد. یک بار سر از منطقه ی بازیافت زباله در آوردم. پیرزن کدوی قلقله زن هم که خود را سپرده بود دست کدو، آنجا بازیافت شده بود. چشم ما که غیر از ماهی چیزی نمی بیند ولی به چشم خواهری، خوب چیزی شده بود.
افسار باز هم دردسر است.

کاش آقاهه افسارم را دوباره به درخت کنار رودخانه می بست.

کاش قورباغه ی ساکن پایین رودخانه، همایون می دانست.