ماهی خانوم
لبخندت هنوز روی رودخانه تکرار می شود.
ماهی خانوم
خری را می شناختم که تمام خاطراتش را به پولک هایت آویزان کرد. نمی دانست که خرچنگِ دست قیچی می چیندشان.
ماهی خانوم!
نگران نباش.
شب بود. تاریک بود. مه بود. آب گلالود بود. عینکم را فراموش کرده بودم.
ندیدم تو را که روی برگرداندی که نبینی مرا.