کوزه ی شکسته…

چند سال پیش یکی از استادهام به عنوان تمرین، اصرار داشت که یه پوستر برای خودمون طراحی کنیم. یادمه که چند بار این کارو انجام دادم و استاد عزیز با لذت هرچه تمام تر زد توی ذوقم و به قول معروف، حالمو گرفت. (الآن هم که یادم میاد داغون میشم. یعنی له له هستم الآن! :)) ) نتیجه ی تلاش های من شد مجموعه ای از کارهایی که در بعضی موارد حتی خنده دار بود و الآن اگه ببینمشون شاید بیشتر ازشون شرمنده بشم تا خرسند.

مسخره کردن استاد و خنده ی هم کلاسی ها رو که کنار بذارم، چیزی که از اون موقع یادم میاد اینه که خیلی مواقع چیزی توی اون پوسترها گفته بودم که دلم میخواست بقیه اونطوری راجع به من فکر کنن.

نمی دونم منظور استادم چی بود. شاید اصلا هدفی نداشت و همینطوری میخواست که غرورمو قلقلک بده. اینکه در این مورد خاص بیشتر از همه به من گیر میداد، باعث میشه که فکر نکنم زیاد هم بی هدف بوده. (البته کلا زیاد بهم گیر میداد چون تنها پسر کلاس بودم) شایدم می خواست که چیزی رو به من بفهمونه. مثلا اینکه چیزی از خودم نمی دونم! چیزی که موقع طراحی اون پوسترها به شدت و خیلی عجیب متوجهش می شدم.

چند وقتی هست که دوباره همون فکر توی سرم می چرخه؛ برای طراحی وبسایت خودم. قضیه شده قضیه ی کوزه گر و کوزه ی شکسته!

جنون آنی

از اون موقع هاییه که به خودم خیلی افتخار می کنم و بعدش مطمئنم که زیاد طول نمی کشه. ولی سعی می کنم از همین یه لحظه هم نهایت استفاده رو بکنم.
حتمن پیش خودت می گی که «چه کار بزرگی باید انجام داده باشه که به خودش افتخار می کنه. شاید جون یه نفر و نجات داده یا شاید حداقل یکی رو خوشحال کرده.». یه چند وقتی هست که کسی رو خوشحال نکردم. جون کسی رو نجات داده باشم؟؟؟ مــــــــــــــــن؟؟؟ حالا بگی در شیشه ی خیارشور باز کرده باشم، شاید!
نه بابا. فقط به اندازه ی یک صفحه خط خطی کردم. با خودم می گم «عجب هنرمندی»!!! خوب ازش خوشم اومده! هیچی نباشه اینه که لذت کشیدن مداد روی کاغذ هنوزم برام قابل لمسه.
دو دقیقه ی دیگه بهش نگاه می کنم و میگم «اگه فلان کار رو کرده بودم بهتر بود». اگرم نه، چند روز دیگه استادم میگه «این چه مزخرفیه که آوردی به جای کار؟».
دیدی؟ لذتش همین قدر بود. اندازه ی “الآن خوشم اومده ازش”!
تموم شد. دلت خنک شد؟ تموم شد.

کیو دارم گول می زنم؟
چی می تونم بگم؟
به کی می تونم بگم؟