اگر از احوالات ما… نپرس! گفتم که خوبم!
خوبِ خوبم. هیچیم نیست. راحتِ راحت. عین خیالم نیست. دارم کیف می کنم. دارم حال می کنم. من هیچیم نیست. دلم تنگ نمی شه. دارم نقاشی می کشم. چای می خورم. من خوبِ خوبم. چیزیم نیست.
چرا این چای مزه ی بابونه میده؟
خوبِ خوبم. هیچیم نیست. راحتِ راحت. عین خیالم نیست. دارم کیف می کنم. دارم حال می کنم. من هیچیم نیست. دلم تنگ نمی شه. دارم نقاشی می کشم. چای می خورم. من خوبِ خوبم. چیزیم نیست.
چرا این چای مزه ی بابونه میده؟
خواب، خستگی، سر درد، بی حوصلگی، سردرگمی، جمعه بعد از ظهر!
یک هفته بیشتر وقت ندارم که رساله ام را تحویل دهم. یک هفته به اصطلاح مرخصی، پیشرفت زیادی را به دنبال نداشت.
۵ روز تعطیلی! دیروز بیشتر وقتم را فیلم دیدم. تا به حال انقدر فیلم در روز دیده بودم؟ فکر نمی کنم.
امروز هم زیادی خوابیدم. کسل شدم. باز هم فیلم دیدم. باید هوایی تازه کنم. یادم باشد حافظه ی فلشم را ببرم. کلیدهایم به آن وصلند.
کوچه، هوا خوری، خیابانی که تبدیل به پارکینگ شده است، نان فروشی، بقالی، آدم های سردرگم، جمعه بعد از ظهر!
تمام آن آدم هایی که برای دیدن یک فروشگاه بزرگ، با ماشین خود صف کشیده اند تا بخرند، بخرند، بخورند، بخرند. ارزشش را ندارد که من هم به جمعشان اضافه شوم. آمده ام که هوا بخورم، نه اینکه هوایم را بخورند.
یک ربع ساعت، پیاده روی تا سر خیابان. بیشتر نه. حوصله اش را ندارم.
موسیقی، چای، پیراشکی، نوشتن، جمعه بعد از ظهر!
حافظه ی فلش اذیت می کند. در به زور باز می شود. باز هم خانه.
چایی دم می کنم تا با پیراشکی هایی که خریده ام نوش جان کنم. موسیقی؛ شاید حال و هوایم عوض شود. پنجره را باز می کنم و زیر آن می نشینم پای کامپیوتر.
باید رساله بنویسم. می نویسم. رساله نه! یادداشتی که این روز به یاد ماندنی را به خاطر داشته باشم. می دانم که شاید استادهایم هم آن را بخوانند و از آن بر علیه من در دادگاه استفاده کنند.
حالم بهتر است. بروم چای بریزم برای خودم و خودم و به همراه خودم بنوشم. با پیراشکی!
پنجره ی باز، زمستان، سرما، چای داغ، حال خوب، شام، شاید باز هم فیلم، جمعه شب…