جنون آنی

از اون موقع هاییه که به خودم خیلی افتخار می کنم و بعدش مطمئنم که زیاد طول نمی کشه. ولی سعی می کنم از همین یه لحظه هم نهایت استفاده رو بکنم.
حتمن پیش خودت می گی که «چه کار بزرگی باید انجام داده باشه که به خودش افتخار می کنه. شاید جون یه نفر و نجات داده یا شاید حداقل یکی رو خوشحال کرده.». یه چند وقتی هست که کسی رو خوشحال نکردم. جون کسی رو نجات داده باشم؟؟؟ مــــــــــــــــن؟؟؟ حالا بگی در شیشه ی خیارشور باز کرده باشم، شاید!
نه بابا. فقط به اندازه ی یک صفحه خط خطی کردم. با خودم می گم «عجب هنرمندی»!!! خوب ازش خوشم اومده! هیچی نباشه اینه که لذت کشیدن مداد روی کاغذ هنوزم برام قابل لمسه.
دو دقیقه ی دیگه بهش نگاه می کنم و میگم «اگه فلان کار رو کرده بودم بهتر بود». اگرم نه، چند روز دیگه استادم میگه «این چه مزخرفیه که آوردی به جای کار؟».
دیدی؟ لذتش همین قدر بود. اندازه ی “الآن خوشم اومده ازش”!
تموم شد. دلت خنک شد؟ تموم شد.

کیو دارم گول می زنم؟
چی می تونم بگم؟
به کی می تونم بگم؟

شکستی؛
همچون پلی که شکستی.

شکستــــــــــــــ           ــم.