ایستگاه بعد …

ice

هدفون را تا جایی که جا دارد در گوشم فرو کرده‏ام و موسیقی گوش می‏کنم. این طوری صدای هیچ چیز دیگری را نمی‏شنوم. صدای آن دو پسر شلخته که احتمالن با لهجه‏ی عجیبی با هم حرف می‏زنند. صدای خمیازه‏ی این آقای سبیلو که مرتب چشمش روی موبایل آقای بغل دستی‏اش است. صدای خانومی که می‏گوید:”سعدی. ایستگاه بعد، دروازه دولت”. صدای زنگ موبایل این یکی، صدای … .
مجله‏ام را تا کرده‏ام و با دست دیگرم به زور از میله‏ی بالای سرم آویزان شده‏ام. جدیدن کشف کرده‏ام که بهترین جا برای مطالعه کردن است. قبلن ۴۰چراغ را از روی عادت می‏خریدم و هفته‏ی بعدی، شماره‏ی جدید. مجله‏های نخوانده روی هم جمع می‏شد. این شماره فرق می‏کند. شناسنامه‏اش را هم خوانده‏ام.
کم‏کم خلوت می‏شود و می‏توانم به دیواره‏ی شیشه‏ای مورد علاقه‏ام وزن را تحمیل کنم. یک آقایی جلویم پانتومیم بازی می‏کند. از یک گوشم هدفون را بر می‏دارم و پاسخ می‏دهم: “بله؟” و او با انزجار تمام سوالش را تکرار می‏کند: “میرداماد میره؟” با حرکت همزمان چشم و سر و مقداری زبان جوابش را می‏دهم: “بله” و دوباره هدفون را در گوشم می‏چپانم.
آقای سبیلو به من نگاه می‏کند. خم می‏شود و چیزی را زمزمه می‏کند و لبخند می‏زند. حتمن منتظر تائید من است. با لبخندی کوتاه جوابش را می‏دهم و سرم را دوباره در مجله فرو می‏کنم. نمی‏دانم چرا مردم با اینکه می‏دانند هدفون در گوش دارم، باز سعی به مکالمه دارند؟ داخل این جمعیت کس دیگری نیست که جوابشان را بدهد؟؟؟ بیچاره آقای سبیلو که فکر می‏کند صدایش را شنیده‏ام و تایید کرده‏ام که حرف با مزه‏ای زده است. خبر ندارد که حتی حدس هم نزده‏ام که چه می‏گوید.
از وقتی در مسیر مطالعه می‏کنم، متوجه گذر زمان نمی‏شوم. رسیدم. مجبورم از زیرزمین خنک و بوگندو دل بکنم. بیرون، انگاری که سشوار روشن کرده‏اند. حرارت توی صورتم می‏کوبد. بقیه‏ی مسیر را پیاده طی می‏کنم و به محل کارم می‏رسم. هدفون را از گوشم خارج می‏کنم و با دوستانم سلام و احوال‏پرسی می‏کنم. خوش و بش همیشگی.
یکی از دوستان به من نگاه می‏کند. خم می‏شود و آرام می‏گوید: “زیپ شلوارت بازه!” و لبخند می‏زند.

سفرنامه تصویری تنگه واشی، ۱۰ تیر ۱۳۸۷

نمی خواهم بگویم که بعد از دو سال و اندی، هم کلاسی های گرامی دانشگاه همت کردند و یک فروند سفر یک روزه را بنا گذاردند. (گفتم؟ نگفتم! تو چیزی اینجا نخواندی!) عکس های زیر شرح سفری یک روزه است در تنگه ی واشی (ساواشی). کلن تصویری می باشد. با این حال مقداری کوچولو توضیح می نویسیم برای عبرت خلایق!


این تصویر وضعیت اکیپ ما در طول راه می باشد. مقداری از حرکت تصویر مربوط به حرکت و تکان های مینی بوس است و مقدار بسیار بسیار بسیار اندکی، مربوط به تکان های خود دوستان!!! (این تکان ها، نهایتن بنده را نیز به حرکت واداشت!)

فقط کمی زور بزن و تجسم کن. مغز از حرارت آفتاب به جوش آمده است. در یک لحظه بی خیال همه چیز می شوی و پا در آب سرد و جاری می گذاری. (مجبوری!) انقدر سرد است که سریعن به مغز استخوانت می نفوذد! زندگی به تو سلام می کند. این هم بنده هستم که در حال کیف کردن می باشم!

حالا چرا مجبوری؟ دو طرفت را دو دیوار سنگی عظیم محدود کرده اند. ابهت صخره ها خجالت زده ات می کند. آفتاب هم در حال دالی بازی کردن است.

در آن قحطی جا، فتحعلی شاه خان قاجار، حال کرده است که روی صخره یادگاری بگذارد. محمد، رامین، مملی و حامد هم همینطور. احتمالن کتیبه مربوط به ۳۱ خرداد ۱۳۷۷ است. خبر نداشتیم که فتحعلی شاه خان قاجار تا این اندازه معاصر بوده است!

از تنگه ی اول خارج می شوی و تا چشم می بیند، دشت وسیع است و گل! این چند تا عکس هم به عنوان میان برنامه.



این یکی توضیح می خواهد. این آقای جناب اسب (یا قاطر) می باشد. کلن استعدادی در تشخیص آن ها ندارم. حالش خوش بود. یکی دو دهن آواز هم خواند. صدای خوشی داشت. زبانش را که خدا بسته است. پایش را هم بندگان خدا. از جیغ های بنفش دوستان هم ترسید.

مرتبن می گویند که محیط زیست را حفاظت کنید. نمی دانم کدام از خدا بی خبری این همه سنگ ریخته است در رودخانه! ما را هم به زحمت انداخته بود.

از خود آبشار چرا عکس نگرفتم؟ یادم نیست. ولی خوب این در، کنار آبشار بود. (به جان خودم!) حالا به چه درد می خورد، من چه بدانم؟! احتمالن آن طرفش یا سرزمین عجایب آلیس است یا تصمیم کبری (مستراح)!!!

و این گونه و آن گونه شد که این روز، به یکی از بهترین خاطرات زندگی تبدیل گشت.
در پایان از آقای “بهزاد” (تورلیدر)، بسیار بسیار ممنویم که خیلی دوست خوبی بود و از دوستان گرامی بسیار بسیار بسیار متشکریم که این برنامه را هماهنگ نمودند.

راستی! تولد، تولد، تولدش مبارک! مبارک، مبارک، تولدش مبارک…! دارارارای دارارارای دارارا دارارا دارارای … آهـــــــــــــــــــــــــــــــا!