امروز خر سرش شوره زده و اعصابش کشمشی می باشد. رفته است کنار رودخانه و دارد با زمین و آسمان دعوا می کند. سرش را رو به آسمان کرده و مرتب عر می زند. ماهی هم هنوز گم و گور است و باید برایش در روزنامه اطلاعیه چاپ کنم. پدر و مادر ماهی هم پاچه ی مرا گرفته اند که “دخترمان کجاست؟”.
تا به حال دانای کلی را دیده اید که از چیزی خبر نداشته باشد؟
نمی دانم این دو تا چه بلایی سرشان آمده است! چه بنویسم؟ اِ! پاچه ام را ول کن!
دی ۷م, ۱۳۸۵، آرش
دسته بندی شده در قصه خر و ماهی
۲ نظر »
امشب سوز سرما از شب های پیش بیشتر است. در حال بازگشت از باشگاه به خانه هستم. سرم در گریبان است و به سمت تاکسی ها پیش می روم.
سوار سمند زرد رنگ و گرمی میشوم و از پنجره به بیرون خیره نگاه می کنم. دانه های برف کم کم درشت می شوند و متعدد. بر صندلی گرم و نرم خودم تکیه می دهم و از پیش شیشه به آنها در زیر نور چراغ ماشین ها نگاه میکنم. دلم می خواهد تا صبح در ماشین بمانم و نگاه کنم. تمام خستگی روز مزخرف و پرهیاهویم از تن بیرون شده. کاش دنیا بی پایان باشد.
مجبورم تاکسیم را عوض کنم. بیرون می آیم. وای، عجب سرمایی! صف درازی از مردم منتظر ماشین است. صف که نیست. هرکی هرکی! برف شدید شده است. کاری نمی توانم بکنم. فقط باید منتظر باشم.
انتظارم خیلی طول کشید. سرما با تمام استخوان هایم وارد مذاکره شده است. کمی ورجه وورجه می کنم تا شاید کمی گرم شوم. فایده ندارد. پوست دستم از سرما ترک خورده است. دلم می خواهد گریه کنم.
بالاخره یک ماشین از دید بقیه ی مردم پنهان می ماند. باید عجله کنم. وگرنه شب را در خیابان، یخ زده سپری می کنم. یک پیکان ۵۷ که درهای آن بسته نمی شود و از هر گوشه ی آن سرما به داخل نفوذ می کند. یکی به من می گوید که شبیه آدم برفی شده ام. خدا را شکر که دارم به خانه نزدیک می شوم.
بقیه راه را باید پیاده طی کنم. نمی دانم این چه فکری بود که قبل از زمستان، یک کفش با کف صاف بخرم؟ کیف سنگینم به داخل گل و لای میافتد. چند لحظه بعد خودم هم سر می خورم و میافتم. انگاری که خدا در آن لحظه های خوش آرزوهای مرا نیز برآورده میساخته و من تنها از او خواستم که دنیا بی پایان باشد.
بلند می شوم. باید به خانه برسم. تا چند لحظه ی دیگر در خانه ی گرم خودم، دوش آب داغ می گیرم. کنار بخاری می نشینم و غذای گرم می خورم و به همه ی این اتفاقات می خندم.
کلیدم را کجا گذاشتم؟
آذر ۲۳م, ۱۳۸۵، آرش
دسته بندی شده در کوتاه
یک نظر »
خر تا صبح فردا به دنبال ماهی در رودخانه گشت. سرما خورده بود. آب بینی اش از اشک چشمانش پیشی گرفته بود. صبح، با نا امیدی به خانه بازگشت. مادرش با دیدن خر کوچولوی زیبایش (!) او را بغل کرد و اشک ریزان مشغول به سین جیم شد. اما خر در سکوت مطلق بود. تنها صدایی که از خر بلند میشد، صدای فین فین دماغ، صدای عطسه های خرکی، سرفه های شدید و نعره های گریه بود. صدای باد معده و سایر مشابهات را هم به آن اضافه کنید. صدای زنگوله ی پولی فونیک جدیدش هم به جای خود. گاهی هم صدای هورت کشیدن یک لیوان چای داغ بلند میشد. (صدای هورت چای چه ربطی به صحنه داشت؟ شرمنده .فکر می کنم این آخری صدای من بود.)
خر به گوشه ی طویله رفت و سر خود را تا انتهای گردن، درون علوفه پنهان کرد و شروع به گریه کرد. صدای گریه اش گوش فلک را کر کرد. (گوش فلک جایی شبیه به لایه ی اوزون است که اگر پاره شود، به کری می انجامد.)
مادرش نگران شد. مجبور بود تا برگشت پدر خر، صبر کند.
.
.
.
.
.
پاسی از شب گذشته بود و سر خر بچه هنوز در علوفه بود. اما صدای گریه به صدای ملچ ملوچ تبدیل شده بود. ناگهان صدای در طویله بلند شد و خر بزرگ داخل شد.
مادر خر از چرت پرید و متوجه ورود خر بزرگ شد. به استقبال شوهر رفت و شروع به بوییدن و بوسیدن خر بزرگ کرد.
میدانست که خر بزرگ تا آن موقع شب مشغول مسافرکشی بوده و بسیار خسته است. یک صحنه ی غیر قابل توصیف را تصور کنید.
گور بابای خربچه که حالش خوب نیست. احتمالا مادر، بیشتر به توجه احتیاج دارد.
————-
پانوشت: در جایی که قانون جنگل حاکم است، خود سانسوری راز بقا می باشد.
آذر ۲۱م, ۱۳۸۵، آرش
دسته بندی شده در قصه خر و ماهی
۳ نظر »