خر احساس می کند که چیزی در آنجایش فرو رفته و حسابی درد می کشد. ناگهان احساس می کند که دمش هم درد گرفته است. بغض گلویش را چسبیده و به امتحان های هفته ی آینده اش فکر می کند! (چه ربطی داشت؟؟؟) علت درد دمش معلوم می شود. یک ماهی از خراب شدن تصویر تلویزیونش شاکی شده است و دم او را گازیده می باشد. علت درد ماتحتش را هم فهمید. آنتن ماهی عصبانی آنجا را در عذاب می باشد.
گور بابای درد و ماهی عصبانی! ماهی مهربان کجاست؟
ماهیِ قرمزِ کوچولویِ مهربانِ دوست داشتنیِ زیبایِ دم بلندِ قرمزِ کوچولویِ مهربان، مثل ماهی لیز خورده است و گم شده.
خر دوباره به پشت میز کامپیوترش می رود و در انتظار پیغامی می شود. ماهی فقط چشمکی برای او ارسال کرده می باشد. خر مثل خر کیف کرده می باشد. خر گوشهایش دراز می باشد.
خر گاو می باشد. خر گوساله می باشد. خر احمق می باشد. خر نفهم می باشد. خر، خر می باشد.
خرِ گوساله یِ احمقِ نفهمِ گاوِ گوساله یِ نفهم، خود را تحریم می باشد تا اگر غلطی کرد، تا آخرش را درست برود.
××××××
داستان خر و ماهی کش دار شده می باشد. به ماهی بگویید که خر حالش خراب می باشد. خر خر می باشد. خر هر غلطی می کند، یک جمله هم از ماهی پاسخ و یا حتی مخالفت نمی گیرد.
خر هر شب به چشمک ماهی در کامپیوترش خیره می شود و غصه می خورد.
خر خیلی خر می باشد.
خرداد ۲۶م, ۱۳۸۶، آرش
دسته بندی شده در قصه خر و ماهی
۳ نظر »
http://www.kharmahi.com/images/desktop/۲۳-۳-۱۳۸۶.jpg
خرداد ۲۴م, ۱۳۸۶، آرش
دسته بندی شده در دسکتاپ من
نظر دهید »
چشمانت به زور باز نگاه داشته شده اند تا اوامر پروفسور را انجام دهی. تا به حال در عمرت سپیده ی صبح را ندیده بودی. اما هنگامی که سرت را از روی کارت بر می داری تا به چشمانت استراحت دهی، متوجه می شوی که یکی از غریب ترین صحنه های زندگی ات را می بینی. حسرت می خوری که چرا پیش از این و فقط برای خود سپیده بیدار نبوده ای. از خواب متنفر می شوی، اما خواب سه دستی پاچه ی پلکانت را چسبیده است و به آن ها عشق می ورزد. (کاش من هم می توانستم مانند خواب حرفم را بزنم.) صدای رادیو در گوشت می پیچد و کشف دیگری هم در زندگی تو سوراخی ایجاد می کند. متوجه می شوی که رادیو هم در نیمه شب ها، آهنگ های زیبا تری پخش می کند. حتی اخبار هر نیم ساعتش هم، با آن که در تمام روز تکرار می شوند، در نیمه شب طعم سس کچاپ روی سیب زمینی سرخ کرده دارند. کارت را تمام می کنی که مبادا بد قول شوی. دراز می شوی و به بیرون پنجره خیره و در زیبایی آسمان نیمه روشن غرق.
صدای ساعت به تو می فهماند که خواب زیادی به چشمانت عشق ورزیده است و فرصت عشق ورزیدن تو به سپیده ی صبح را دزدیده!
دو روز بعد، هنگامی که آفتاب مالیخولیایی ظهر تابستان، مخت را تفت می دهد، تلفنت زنگ می خورد. مقادیر بسیاری فحش غیر مستقیم از پروفسور می خوری که کارت ناقص است و مرتکب بی مسئولیتی شده ای که روحت هم از آن خبر نداشته است و فکر می کرده ای (و فقط فکر می کرده ای) که کار را کامل تحویل داده ای.
حالا تمام فکر و ذکرت این است که چگونه حال پروفسور را با یک سخنرانی دندان شکن بگیری و یا این که چگونه دل فلانی را به دست بیاوری، یا کارهای باقی مانده ی دانشگاهت را چه کنی؟
و آیا چه فحشی به خودت بدهی که به قبایت بر نخورد؟؟؟!!!
خرداد ۲۱م, ۱۳۸۶، آرش
دسته بندی شده در یادداشت
۴ نظر »