
حاصل دو روز کارگاه تصویرسازی در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، برای من، یک فریم تصویر و مقدار زیادی تجربه بود. آشنایی با دو تصویرساز خوب روسی، “دیمیتری ماخاشویلی” و همسرش “یولیا پانی پارتوئا” و شیوه ی کارشان، شاید یکی از خاطراتی باشد که هرگز از ذهنم بیرون نخواهد رفت.شیوه ی کار روسی، بسیار جالب بود. اگرچه فکر نمی کنم که هیچ گاه چنین شیوه ای را تجربه کنم. چون به تصویر درآوردن یک کتاب به شیوه ی آنان، به اندازه ساخت یک انیمیشن نیم ساعته طول خواهد کشید. کشیدن اسکچ ها بر روی کاغذ کالک و پرداختن به جزئیات با عینک ذره بینی (چیزی بود شبیه به نقاب جوشکاری!!!) حتی بر روی اسکچ ها! انتقالشان بر روی کاغذ اصلی و مراحل رنگ آمیزی چند لایه و پر دردسر از کمرنگ ترین مراحل رنگی (نزدیک به سفید) تا پر رنگ ترین آن، هر کدام ماجرای عیجیبی بود که درسهای بسیاری هم در پی داشت.
آذر ۵م, ۱۳۸۶، آرش
تگ ها: کتاب، آبرنگ، تجربه، تصویرسازی
دسته بندی شده در تصویرسازی، یادداشت
۷ نظر »
امشب از سر بی حوصلگی، داخل یاهو ۳۶۰، دوست به دوست گشتم و کسانی را پیدا کردم که حتی فکرش را هم نکرده بودم! همکلاسی هایی که حتی خودشان از خودشان هم خبر ندارند! به سختی می شود هویت ها را تشخیص داد، گاه از اسم، گاه از اسم کوچک و اختصار فامیل، گاه از عکس و گاه از هیچ. اما باز می توان حدس زد. از بچه های دانشگاه، شاید تنها یک یا دو نفر در لیست دوستان من باشند. از یک نفر، دست کم ده نفر را پیدا کردم. تا حدودی برای آن ها افسوس می خورم و بیشتر، برای خودم. نمی دانم به لیست اضافه شان کنم یا نه! فعلا دنیا را به حال خودش می گذارم. شاید به همین خاطر است که فهرست دوستانم از ۲۰ نفر تجاوز نمی کند.
ذهنیات مسخره ام بلند شده اند. باید به سلمانی بروم و اصلاحشان کنم.
آذر ۲م, ۱۳۸۶، آرش
دسته بندی شده در یادداشت
۴ نظر »
به تازگی در تئاتر لیلی و مجنون، نقش لیلی را گرفته است. (فقط به دلیل اینکه در طایفه خرها، رسم نیست که دختر تئاتر بازی کند و البته هیچ خر دیگری هم حاضر به بازی این نقش نبود. خر: “عاشق نیستند که مفهوم لیلی را درک کنند. خرند!”)
پدر او را «عر» کرده است! می گوید:”دلمان خوش بود که پسر داریم! خیر سرش رفته است نقش دختر در تیاتر گرفته است! آن هم نقش یک آدم! مگر از خریت چه بدی دیده است؟ مگر قصه ی فولکلوریک خودمان چه اش بود؟ «الاغ کدخدا و مادیون همسایه» مگر چه عیبی دارد؟ عاشق شده است؟ به ریش عمه اش خندیده است. حیف جو سوخته! امشب که پیش بزها خوابید، خر می شود و می فهمد که دیگر نباید از این نیشکر ها قورت بدهد! گشنگی نکشیده است که عاشقی از یادش برود.”
توضیح: گشنگی نوعی ماده ی مخدر است که تا حدودی فراموشی و توهم ایجاد می کند. البته درجه ی اعتیاد آن، از تشنگی بیشتر است.
پانوشت، به قلم خر: خوب شد یادم افتاد، تولد عمه جان نزدیک است. بد نیست برایش ژیلت بخرم! ژیلت خوب از کجا بخرم؟ فکر نمی کنم بزها بدانند.
آبان ۲۷م, ۱۳۸۶، آرش
دسته بندی شده در قصه خر و ماهی
۴ نظر »