ماهی خانوم، خدا نسیب گرگ بیابان هم نکند آدم کجسلیقه را. این آدمها هم موجودات عجیب و غریبی هستند. مادرم می گوید که آن چیزی که روی سرشان میگذارند، سلیقه است. بعضیها یک چیز بزرگ روی سرشان میگذارند و خودشان را کدخدا مینامند. بعضیها پشمیاش را میگذارند روی سرشان. معمولا خودشان مو ندارند. آن را می گذارند که کلهی طاسشان را قایم کنند. بعضیها نمدی میگذارند و بعضیها قیفی! امان از وقتی که یکیشان، آن چیز کذایی را کج روی سرش بگذارد.
مادرم همیشه میگوید: “از آن کجسلیقه ها دوری کن. ممکن است بلایی سرت بیاورند. با خرها میانهی خوبی ندارند. شترمرغ را ترجیه میدهند.”
از تو چه پنهان، چند وقتی است که گیر یکی از همین آدمها افتادهام و او هم مدام دستور به کارهای عجیب و غریب میدهد. باید برایش شبها قصه بگویم تا خوابش ببرد. برایش میوه پوست بکنم و چیزهایی را که میکِشد تحسین کنم. از همه بدتر، توی باغش درخت هلو کاشته است!!!
خیلی وحشتناک است. دیگر نمیتوانم تحمل کنم. نمیدانم چرا نمیگذارد که بارهایش را برایش حمل کنم؟!
این نامه را هم من دارم برایش دیکته میکنم و برایش کاپوچینو درست میکنم. احتمالا اصلا نمیداند که چه مینویسد. چون از اول نامه تا الآن دارد قهقه میزند و روی زمین قل میخورد.
همیشه به حرف مادرت گوش کن. آنها همه چیز را بهتر میدانند.