شاهزادهی جادو شده

تا همین جمعه، فقط یک سطل زباله بود در میان یک ردیف از سطلهای زباله مشابه و بدون استفاده، در کنار سنگ نوشتههای تاریخی گنجنامه همدان. همهی دوربینها و نگاهها به سمت سنگهای میخی نوشته و یا آبشار نیمه یخزده بود. مردم حتی دست به او نمیزدند و از دور، تفاله را در او میانداختند.
- “دست نزن! دستت کثیف میشه”
در همین جمعه، یک خانواده در پی جایی برای ساختن یک آدم برفی بود.
و در همین جمعه، دستان این خانواده، سطل را بوسید و طلسمش را شکست.
سطل زباله، این روز را برای همیشه به یاد خواهد داشت و خود را خوشبختترین سطل زباله دنیا خواهد خواند. روزی که نگاه ها به سوی او بود. روزی که همان مردم، دست بر گردنش می انداختند و با او عکس یادگاری می گرفتند.
- “برو وایسا کنارش تا ازت عکس بگیرم.”
