
توضیح: تصویرسازی این عکس، در لابراتوار عکاسی و در هنگام چاپ صورت گرفته است.
تصویر جذاب و رویا گونه ی تار، از نورهای داخل خیابان، چراغ ماشین ها و چراغانی های عید، از پشت شیشه ی بخار کرده ی ماشین تمامی ذهن مشوشم را پاک می کند. ذهنی که پس از شبی طولانی و بعد از تلافی جانانه ی حضرت حافظ، مشوش تر هم شده است.
هر سال، در این شب بلندِ دیلاق، در یک توفیق اجباری، جناب حافظ، شوخی کمابیش با نمکی با بنده حقیر می نمود و اسباب خنده ی دیگران را هم فراهم می کرد. ما نیز به شادی دیگران شاد بودیم و به همین مناسبت، لفظن، گاه گاهی با ایشان مزاح می نمودیم که “حافظ، پته ی ما را هر ساله، در جمع به روی آب می ریزد”.
لیکن، امشب که به قصد جنگ با وی، شمشیر را از رو بسته بودم، آنچنان خلع سلاحمان کرد که تا به الآن که این کتیبه را می نگارم، هنوز گیج ضربه اش هستم.
چشمانم در خواب شناورند و من که به منزل رسیده ام، هنوز شوخیِ جدیِ حافظ هضم کردن نمی توانم. غزلی که همگان به جای به به و چه چه، به آه و نچ نچ گوش فرا دادند و در آخر، قرعه به نام من بیچاره زدند که “فلانی، این غزل فال تو بود.”!