کرم‏هایی بر سر قلاب

خر از کنار رودخانه رد می‏شود و پوزه‏اش را به زمین خشکیده‏ی بدون علف می‏مالد. لب می‏جنباند که انگاری در میانه‏ی زمستان، علف نوبرانه بر کناره‏ی رودخانه‏ی نیمه یخ زده روییده است. چشمانش به دور دست‏های رودخانه خیره است و ماهیگیران را می‏پاید. نمی‏تواند تحمل کند.
چشمانشان هرازچندگاهی به سوی خر می‏چرخد و آنچنان با خشم به او نگاه می‏کنند که مبادا آب ساکت را مشوش کند.
چشمانش را به سوی دیگر می‏چرخاند و به مالاندن پوزه‏اش به خاک ادامه می‏دهد.
و چند لحظه‏ی دیگر دوباره به سر قلاب‏ها خیره می‏شود.

——
دوست ندارم انتهایش را بنویسم.