بازار مکاره

ماهی خانوم!

چند وقت پیش، فرشته های خواب را دیدم. التماسشان کردم که مرا به خواب تو راه دهند. شاید در دلت نبوده ام. دست کم از دیده ات نروم. گفتند که در خواب کوچولوی تو جا نمی شوم.

از آن ها برای خوابت رنگ خواستم . گفتند که تو رنگ به آن ها می فروشی.

روحم را به شیطان پیشنهاد دادم؛ که از دور ببینمت. پس زد و روح گندیده ی خر دماغو را نخواست. روحش را برای دیدن تو فروخته بود.

حالا من بودم و خوابِ خواب دیدن تو.

فرشته ها خواب مرا هم فروختند؛ به کمی خاکستری!