ماهی خانوم!
خواستم سر به بیابان بگذارم. بیابانی که تهش را نمی دیدم. به دنبال آرامشی.
سر به بیابان گذاشتم، اما تا گردن بیشتر نرفتم. خاصیت خرها همین است. سرمان یک گردن جلوتر از قلبمان راه می رود!
قلبم را به بیابان راهی نیست.
مثل خر پشیمان شدم.
آرامش من، کنار همین رودخانه است. حتی اگر فقط سایه ات را ببینم.
آرشیو برچسب: تصویرسازی
میشنوی؟
این قصه تمام نمی شود. باور کن.
ماهی خانم!
دلم برایتان تنگ می شود هر شب در کنار این رودخانه که هیج چیز ته آن پیدا نیست. جغد ها به من اعتراض می کنند. خبر ندارند که بیداری من برای شکار نیست؛ برای شکار شدن است.
من از خرچنگ، فقط چنگ کم داشتم. حسودیم می شد به او.
گاهی آرزو داشتم که کاش من هم ماهی بودم. اما اگر ماهی بودم، دیگر قصه ای نبود. افسانه نمی شدیم.
قصه ی خرچنگ و ماهی!!! کسی باور نمی کند.
قصه ی خر و ماهی اما…
راستی! می دانم که از اسب ها نمی ترسید. فقط رنگ قرمز قشنگتان سفید می شود. اگر بخواهید، یال و دم همه شان را کز می دهم.


