کیک تولد

Birthday Cake

بیرون قنادی، پشت ویترین ایستاده بودند. پسر با بی‏تفاوتی تمام چهره پدر را نگاه می‏کرد.

پدر گفت: «پسرم، تو دیگه بزرگ شدی. از این به بعد باید تصمیم‏های بزرگی تو زندگیت بگیری. برای همین، امسال آوردمت تا خودت کیک تولدت رو انتخاب کنی!»

پسر بسیار خوشحال شد. پیش از این هم پدر چنین اجازه‏هایی داده بود؛ در حد اینکه چوب بستنی‏اش را در سطل آشغال آشپزخانه بیاندازد یا در سطل آشغال اتاق! امروز پیشرفت بزرگی بود. لبخندی به پدر تحویل داد و وارد قنادی شد.

.

.

.

پدر در قنادی را باز و پسر را به بیرون راهنمایی کرد.

پسر اخم‏هایش را در هم گره زده بود و چشم‏های پدر را در جستجوی کمی خجالت کاوش می‏کرد. اما هرچه بیشتر می‏گشت، کمتر می‏یافت. هر بار چشمش به آن شمع بلند و سیاه می‏افتاد، بیشتر عصبانی می‏شد. شک داشت که شمع تولدش حتی فتلیه داشته باشد!

پدر گویی که سوال پسر را حدس زده باشد به پسرش گفت: «تو هنوز صلاح خودت رو نمی‏دونی. هنوز بچه‏ای!»

پسر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود و عصبانیت در تمام وجودش، پرسید: «حالا با این شمع چیکار کنم؟»

و پدر ناگهان تمام عصبانیتش را در سه کلمه از دهانش خارج کرد. یک فعل امری، علامت مفعول (و شاید قید مکان) و اسم مفعول به علاوه‏ی ضمیر مخاطب اول شخص متصل!

سفرنامه تصویری تنگه واشی، ۱۰ تیر ۱۳۸۷

نمی خواهم بگویم که بعد از دو سال و اندی، هم کلاسی های گرامی دانشگاه همت کردند و یک فروند سفر یک روزه را بنا گذاردند. (گفتم؟ نگفتم! تو چیزی اینجا نخواندی!) عکس های زیر شرح سفری یک روزه است در تنگه ی واشی (ساواشی). کلن تصویری می باشد. با این حال مقداری کوچولو توضیح می نویسیم برای عبرت خلایق!


این تصویر وضعیت اکیپ ما در طول راه می باشد. مقداری از حرکت تصویر مربوط به حرکت و تکان های مینی بوس است و مقدار بسیار بسیار بسیار اندکی، مربوط به تکان های خود دوستان!!! (این تکان ها، نهایتن بنده را نیز به حرکت واداشت!)

فقط کمی زور بزن و تجسم کن. مغز از حرارت آفتاب به جوش آمده است. در یک لحظه بی خیال همه چیز می شوی و پا در آب سرد و جاری می گذاری. (مجبوری!) انقدر سرد است که سریعن به مغز استخوانت می نفوذد! زندگی به تو سلام می کند. این هم بنده هستم که در حال کیف کردن می باشم!

حالا چرا مجبوری؟ دو طرفت را دو دیوار سنگی عظیم محدود کرده اند. ابهت صخره ها خجالت زده ات می کند. آفتاب هم در حال دالی بازی کردن است.

در آن قحطی جا، فتحعلی شاه خان قاجار، حال کرده است که روی صخره یادگاری بگذارد. محمد، رامین، مملی و حامد هم همینطور. احتمالن کتیبه مربوط به ۳۱ خرداد ۱۳۷۷ است. خبر نداشتیم که فتحعلی شاه خان قاجار تا این اندازه معاصر بوده است!

از تنگه ی اول خارج می شوی و تا چشم می بیند، دشت وسیع است و گل! این چند تا عکس هم به عنوان میان برنامه.



این یکی توضیح می خواهد. این آقای جناب اسب (یا قاطر) می باشد. کلن استعدادی در تشخیص آن ها ندارم. حالش خوش بود. یکی دو دهن آواز هم خواند. صدای خوشی داشت. زبانش را که خدا بسته است. پایش را هم بندگان خدا. از جیغ های بنفش دوستان هم ترسید.

مرتبن می گویند که محیط زیست را حفاظت کنید. نمی دانم کدام از خدا بی خبری این همه سنگ ریخته است در رودخانه! ما را هم به زحمت انداخته بود.

از خود آبشار چرا عکس نگرفتم؟ یادم نیست. ولی خوب این در، کنار آبشار بود. (به جان خودم!) حالا به چه درد می خورد، من چه بدانم؟! احتمالن آن طرفش یا سرزمین عجایب آلیس است یا تصمیم کبری (مستراح)!!!

و این گونه و آن گونه شد که این روز، به یکی از بهترین خاطرات زندگی تبدیل گشت.
در پایان از آقای “بهزاد” (تورلیدر)، بسیار بسیار ممنویم که خیلی دوست خوبی بود و از دوستان گرامی بسیار بسیار بسیار متشکریم که این برنامه را هماهنگ نمودند.

راستی! تولد، تولد، تولدش مبارک! مبارک، مبارک، تولدش مبارک…! دارارارای دارارارای دارارا دارارا دارارای … آهـــــــــــــــــــــــــــــــا!