از توی انباری صدای جیکجیک میآمد. پدر نگاه معنیداری به پسر کرد.
پسر بیدرنگ گفت: «یه جوجه پیدا کردم!»
- داره رو اعصابم راه میره. صداشو ببر.
- بابا آخه جوجه رو که نمیشه ساکت کرد!
- الآن بهت میگم که چه جوری میشه ساکتش کرد.
پدر به سوی آشپزخانه رفت و سپس صدای پاهایش به سمت انباری شنیده شد.
صدای جیکجیک جوجه بلند شد.
صدای غرش پدر بلند شد.
صدای جوجه و پدر بلند بود.
صدای جوجه بلند ماند.
صدای پدر بریده شد.
