ماهی خانوم
خری را می شناختم که تمام خاطراتش را به پولک هایت آویزان کرد. نمی دانست که خرچنگِ دست قیچی می چیندشان.
ماهی خانوم
خری را می شناختم که تمام خاطراتش را به پولک هایت آویزان کرد. نمی دانست که خرچنگِ دست قیچی می چیندشان.
شب یلداست. تنها هستم. خودم این را انتخاب کردم. چه بسا اگر به مهمانی میرفتم، تنهاتر نیز بودم!
تنها؛ شام گرم کرده، چای کیسهای، تلوزیون، کامپیوتر. نه هندوانهای، نه اناری و نه آجیلی. این شب را از این بدتر هم میشود به گند کشید؟ انقدرها هم که به نظر میرسد، بد نیست. حداقل هر کاری که دوست دارم میکنم.
از صبح در فکر این بودم که امشب، فال حافظ بگیرم یا نه. اگر بخواهم فال بگیرم، با کامپیوتر میشود یا موبایل یا …؟ مسخره است. فال حافظ از داخل مانیتور، طعم خوب فال حافظ را نمیدهد.
شب سردی بود. سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. مجبور بودم در صف طولانی تاکسی، سرما را تحمل کنم. زیپ و دکمههای اورکتم را تا جایی که میشد، بسته بودم. طبق معمول در افکار خودم غرق بودم که ناگهان یک پسر ۸ یا ۹ ساله جلوی چشمم سبز شد.
- آقا فال میخری؟
برق از سرم پرید. فال من پیش او بود. نه در کامپیوتر و نه در کتاب دیوان. فال من در یک پاکت در میان دستان کوچک او بود. مطمئن بودم. وگرنه چرا در شب دیگری چشمان معصوم او مرا التماس نمی کرد؟ و چرا امشب؟
بنا به دلایلی، فقط یک اسکناس پنج هزار تومانی در جیبم بود. هیچ پول نقد دیگری نداشتم. دریغ از یک سکه.
هنوز داشت اصرار می کرد: “پول میدی ساندویچ بخرم؟”
با شرمندگی گفتم: “اصلا پول خورد ندارم.”
- چه قدی داری؟
- پنج تومنیه.
در همین حین دو تا دختر کوچکتر از او هم اطراف من جمع شدند. می شد حدس زد که خواهر و برادرند. دختر ها داشتند سی دی فیلم می فروختند و یک خط در میان به من هم سی دی ها را نشان می دادند.
- ساندویچ دونه ای هزار و پونصد تومنه. سه تا ساندویچ میشه چقدر؟
- چهار و پونصد.
- میشه چهار و پونصد. پونصدشم برای خودم.
- آخه فقط همین یه پنج تومنی رو دارم. باور می کنی؟
رفت به دنبال خورد کردن پنج هزار تومانی. کسی به او جواب مثبت نمی داد. برگشت و با التماس به من نگاه کرد. با نا امیدی تمام، تلاش آخر خود را هم کرد از خانم میانسالی که پشت سر من ایستاده بود پنج هزار تومان پول خرد خواست. می دانستم که به او پولی نمی دهند. رو به زن کردم و تقاضای پسرک را تکرار کردم. وقتی فهمید که تقاضا از سمت من است، به تکاپو برای پیدا کردن پول خرد افتاد و با کمک همسرش اسکناس مرا خرد کردند.
یک معامله ی پایاپای. فال من دست پسرک بود و پول پسرک در جیب من. مقداری به پسر پول دادم . دسته ی فال ها را جلوی من گرفت. به زور یک فال را بیرون کشیدم که سریع متوجه شدم دوتا فال بوده است. خواستم یکی را به او برگردانم که قبول نکرد. به رسم تشکر، یکی را به زن دادم و به جای خود در صف تاکسی برگشتم.
تا سر خود را برگرداندنم، یک سی دی با جلدی کهنه در دستانم دیدم.
- ببینش. فیلم خنده داریه.
تا خواستم فیلم را به او برگردانم، او از من دور شده بود.
هنوز فال را باز نکرده ام. ساعت از ۱۲ گذشته است. شب یلداست. باید فال را باز کنم.
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست — که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست
در آن زمین که نسیمی وزد ز طره ی دوست — چه جای دم زدن نافه های تاتاریست
چرا اسمش را نپرسیدم؟
کاش چیزی به یادگار نمیماند. یک موسیقی از یک اتفاق. یک تصویر از یک سفر. یک خاطره از یک صحبت.
اما هست. هست ذهنی که هر از چندگاهی شیطنت میکند. ذهنی که یک شعر را میشنود، و خاطرهای نشخوار میکند. شاد میشود. غصه میخورد. دلتنگ میشود. میرقصد. عاشق میشود. بغض میکند. میگرید.
هست ذهنی که بی بهانه (حتی) در بایگانیاش به دنبال لحظهای است. ذهن فرصت طلبی که در انتظار لحظهای تنهایی است.
اما اگر نبود، بر چهرهی هیچ کس لبخندی نمیدیدی، در حالی که به هیچ چیز نگاهی ندارد و سخنی نمیشنود.
و اگر نبود، اشکی نمیدیدی که بی دلیل از چشمی بچکد، در حالی که نه دردی هست و نه ریایی.
اگر نبود …