خری با ویرایش جدید

گلاب به رویتان چند وقتی بود که از آن مریضی‏های کثیف گرفته بود! اعصابش هم قاطی شده بود. نمی‏توانست انگشت شصتش را در سمش تشخیص دهد. مغزش با تاخیر بیشتری نسبت به همیشه پاسخ می‏داد و گاهی اصلا پاسخ نمی‏داد. استخوان چکشی گوش چپش هم می‏خارید. با مداد سعی بر خارشش می‏کرد و مداد در گوشش گم می‏شد. الآن گوشش بیشتر شبیه جامدادی شده است. دمش نافرمانی می‏کرد. تکان نمی‏خورد. فقط جوش گنده و بی ریخت روی دماغش را می‏دید و از همه بدتر، قلبش سه در میان می‏زد.
دو سه روز است که همه چیز عوض شده است. مغزش بوق آزاد می‏زند. استخوان چکشی به گفتگوی مسالمت آمیز رضایت داده است. (فقط هنوز کمی صدای مداد می‏شنود.) دمش با مگس‏ها دوست شده است. با آن‏ها تانگو می‏رقصد. به حماقت گاوها می‏خندد و با پوزه‏ی گنده‏اش و دماغ جوش زده‏اش اثر هنری می‏آفریند. صد صفحه کتاب مزخرف را یک روزه می‏خورد. (هضم کردنش را نمی‏دانم.)  قلبش شش و هشت می‏زند.
اتفاق‏های خوبی در حال وقوع است.

حس غریب رودل

امروز به هنگام رجوع به منزل، در تاکسی احساس غریبی به من دست داد. احساس قر دادن بدون اختیار و شادی!!! از اول صبح، زمین و زمان در سرم حرکات موزون انجام می دهند.
در چنین حالی که خطبه ی عقد کون و مکان در ذهن من خوانده می شود و مراسم به شادترین شکل ممکن برگزار می گردد، تنها کافی است که در کنار استاد خشک و مسن نشیمن کرده و به حرف هایی که از هر سه جمله ی آن، دو جمله آخر، تکرار جمله اول است گوش فرا دهم.
برای مدت دو ساعت و نیم به سمت راست خود و غالبن به سوراخ گوش استاد خیره بودمی که در این حین، درهای تازه ای در شناخت جهان به رویم گشوده گشت. به اطمینان می توان فرمود که شما نیز تا به امروز (به اشتباه) گمان می کرده اید که جنگل های آمازون در قاره ی آمریکای جنوبی واقعند. برای اینکه شما نیز از جهل مرکب نجات یابید وظیفه ی این جانب است که به اطلاع رسانم، شُش های زمین در قاره ی آفریقا می باشند! و احتمالن طبق نظریه ی سقراط حکیم مبنی بر نسبت معکوس شُش و روده، تا به حال بیشترین اکسیژن زمین از روده ی بزرگش متصاعد می شده است!
البته مباحث کلاس ارتباط تصویری به مسائل زیست محیطی و جغرافیایی ختم نشد و مقدار فراوانی هم  نجاری و دکوراسیون داخلی ماژولار آموختن نمودیم و از آنجا که استاد گرامی قادر به دیدن پشت گوش خود (محل استقرار بنده ی حقیر) نمی بودی، اختیار از کف داده و بیهوده خندیدن می کردم.

فی الحال، اندرباب وقایع مشروحه و از آنجا که حضرت حافظ به بنده ثابت نمودند که شوخی بردار نمی باشند، تفالی زدم بر گلستان سعدی و این آمد که:

خری را ابلهی تعلیم میداد
برو بر صرف کرده سعی دائم
حکیمی گفتش ای نادان چه کوشی
در این سودا بترس از لوم لائم
نیاموزد بهائم از تو گفتار
تو خاموشی بیاموز از بهائم

××××××
پانوشت ۱: سعدی بنده ی خدا هم احتمالن یک دوره ارتباط تصویری گذرانده است.
پانوشت ۲: به هنگام خروج از تاکسی دریافتم که قر در کمر خود ماشین بوده و از این جهت اشکال بر بنده روا نیست.
پانوشت ۳: تا به حال به هسته ی انگور (مویز) دقت کرده ای که چه شکل ضایعی دارد؟

فقط جوراب پای چپم سوراخ است!

چند وقتی است که حس می کنم گوش هایم درازتر شده اند! البته گوش چپم کمی هم می خارد! به تازگی رنگ ها را آنگونه که هستند نمی بینم. کوررنگی؟ نه. اگر کور رنگ بودم نمی دیدمشان. ولی اگر کسی بیشتر ببیند، چه باید صدایش کرد؟ در ذهنم چمن سبز کرده است. خوش به حال خری که همیشه آنجا می چرد. کله ام خاصیت آهنربایی یافته. البته به جای آهن، گرما جذب می کند.  حتا مقداری از این گرما را به انگشتان پاهایم قرض نمی دهد. سلول پانصد و هشتاد و شش میلیون و سی و سوم معده ام غرغرو شده است. مرتب به من نق می زند که “چرا همه ی سلول های دیگر را به نام صدا می زنی و مرا به شماره.”. نمی دانم چرا هیچ وقت به این فکر نکرده است که فقط او را اینگونه صدا می کنم. تقصیر او نیست. تا به حال به او نگفته ام که او را از همه و حتا از خواهر دوقلویش بیشتر دوست دارم.

 
 
 
 
 
 
 
     
پروفایل خرماهی در جابلاگی

دریافت فایرفاکس

سریعترین، امنترین و بهترین مرورگر اینترنت

RSS 2.0