ماهی خانوم!
خواستم سر به بیابان بگذارم. بیابانی که تهش را نمی دیدم. به دنبال آرامشی.
سر به بیابان گذاشتم، اما تا گردن بیشتر نرفتم. خاصیت خرها همین است. سرمان یک گردن جلوتر از قلبمان راه می رود!
قلبم را به بیابان راهی نیست.
مثل خر پشیمان شدم.
آرامش من، کنار همین رودخانه است. حتی اگر فقط سایه ات را ببینم.
بهمن ۹م, ۱۳۸۸، آرش
تگ ها: بیابان، تصویرسازی، خرنامه، سایه، قصه خر و ماهی
دسته بندی شده در تصویرسازی، قصه خر و ماهی، یادداشت های خر
نظر دهید »
ماهی خانم!
دلم برایتان تنگ می شود هر شب در کنار این رودخانه که هیج چیز ته آن پیدا نیست. جغد ها به من اعتراض می کنند. خبر ندارند که بیداری من برای شکار نیست؛ برای شکار شدن است.
من از خرچنگ، فقط چنگ کم داشتم. حسودیم می شد به او.
گاهی آرزو داشتم که کاش من هم ماهی بودم. اما اگر ماهی بودم، دیگر قصه ای نبود. افسانه نمی شدیم.
قصه ی خرچنگ و ماهی!!! کسی باور نمی کند.
قصه ی خر و ماهی اما…
راستی! می دانم که از اسب ها نمی ترسید. فقط رنگ قرمز قشنگتان سفید می شود. اگر بخواهید، یال و دم همه شان را کز می دهم.
دی ۷م, ۱۳۸۸، آرش
تگ ها: تصویرسازی، خرنامه، خرچنگ، ماهی
دسته بندی شده در تصویرسازی، قصه خر و ماهی، یادداشت های خر
۳ نظر »
ماهی خانوم!
چند وقتی بود که در جستجوی هویت خود بودم. هویت ناشناخته ای که همیشه آن گوشه ها بود و احساس میشد. اما کشف نشده بود.
از وقتی که شب ها در کنار رودخانه در انتظار شما بودم و هیچگاه خود را نمایان نساختید، وقت زیادی را برای کندوکاو آن موجود عجیب درونی خودم یافتم. (البته در طی این فعالیت بسیار سنگین، دو سه تار از دندانهایم سفید شد.)
اکنون فهمیده ام که گوسفندی بیش نیستم. البته از این که گوشهایم دراز است و همین باعث برداشت غلط بسیاری از اطرافیان شده، کاملا آگاهم و تنها توجیهی که برایم قابل هضم است، این است که احتمالا دچار یک جهش ژنتیکی بسیار نادر شده ام. از این بابت بنده را هیچ تقصیر نیست. اما از لحاظ عقلانی، این اطمینان را حاصل کرده ام که یک گوسفند تمام عیارم.
بدون وجود شما هرگز به این واقعیت (هرچند تلخ) پی نمی بردم. از این که با رفتار خود، در این کاوش مرا یاری دادید، سپاسمندم(!).
آذر ۴م, ۱۳۸۸، آرش
تگ ها: خر، خرنامه، ماهی، هویت، گوسفند
دسته بندی شده در قصه خر و ماهی، یادداشت های خر
یک نظر »