بازار مکاره

ماهی خانوم!

چند وقت پیش، فرشته های خواب را دیدم. التماسشان کردم که مرا به خواب تو راه دهند. شاید در دلت نبوده ام. دست کم از دیده ات نروم. گفتند که در خواب کوچولوی تو جا نمی شوم.

از آن ها برای خوابت رنگ خواستم . گفتند که تو رنگ به آن ها می فروشی.

روحم را به شیطان پیشنهاد دادم؛ که از دور ببینمت. پس زد و روح گندیده ی خر دماغو را نخواست. روحش را برای دیدن تو فروخته بود.

حالا من بودم و خوابِ خواب دیدن تو.

فرشته ها خواب مرا هم فروختند؛ به کمی خاکستری!

سرریز

دوست را، زمانی که تو را بشکند؛
و آشنا را، آن وقت که نشناسدت؛
و خواب را، آن زمان که سیر شوی؛
و نیاز را، هنگامی که نیازیش نیست؛
و کتاب را، زمانی که خوانده شد؛
کار را، زمانی که خسته ای؛
و کار را، به هنگام خواب؛
و صبر را، وقتی که پر شود کاسه اش؛
و زمان را، که تمام شد؛

زمان را، زمانی که زمانش به سر رسید؛
و سر را، آن هنگام که زیاد است؛
و مرگ را، که مرگ بر او باد؛

دوست را، زمانی که در آغوش میگیریش؛
و آشنا را، هنگامی که سلامش می کنی؛
و نیاز را، به هنگام نیاز؛
و آسمان را، به هنگام باریدن؛
و کار را، …؛
و صبر را، آن هنگام که جرعه جرعه سر می کشی؛
و زمان را، که در آن رها می شوی؛
و عشق را، وقتی که جستجویش می کنی؛
و عشق را، که اگر بیابی … .

فلانی، این غزل فال تو بود.

تصویر جذاب و رویا گونه ی تار، از نورهای داخل خیابان، چراغ ماشین ها و چراغانی های عید، از پشت شیشه ی بخار کرده ی ماشین تمامی ذهن مشوشم را پاک می کند. ذهنی که پس از شبی طولانی و بعد از تلافی جانانه ی حضرت حافظ، مشوش تر هم شده است.

هر سال، در این شب بلندِ دیلاق، در یک توفیق اجباری، جناب حافظ، شوخی کمابیش با نمکی با بنده حقیر می نمود و اسباب خنده ی دیگران را هم فراهم می کرد. ما نیز به شادی دیگران شاد بودیم و به همین مناسبت، لفظن، گاه گاهی با ایشان مزاح می نمودیم که “حافظ، پته ی ما را هر ساله، در جمع به روی آب می ریزد”.

لیکن، امشب که به قصد جنگ با وی، شمشیر را از رو بسته بودم، آنچنان  خلع سلاحمان کرد که تا به الآن که این کتیبه را می نگارم، هنوز گیج ضربه اش هستم.

چشمانم در خواب شناورند و من که به منزل رسیده ام، هنوز شوخیِ جدیِ حافظ هضم کردن نمی توانم. غزلی که همگان به جای به به و چه چه، به آه و نچ نچ گوش فرا دادند و در آخر، قرعه به نام من بیچاره زدند که “فلانی، این غزل فال تو بود.”!