نوستالژی: نقدی بر داستان خاله سوسکه

دیشب داشتم به قصه‏ی “خاله سوسکه” گوش می‏دادم که از اینجا پیدا کرده بودم. خاطره‏هایی برایم زنده شدند و نکته‏هایی نیز توجهم را به خود جلب کردند.

در حالی که “خروس زری، پیرن پری” و “مهمان ناخوانده” قصه‏های محبوب کودکیم بودند (و هنوز از شنیدنشان لذت می‏برم)، “خاله سوسکه”، قصه‏ی مورد علاقه‏ی من نبود. با این حال شنیدن دوباره‏ی آن برایم جالب بود.

خاله سوسکه، حوصله‏اش سر رفته است. چادر پوست پیاز مانند حریر خود را سر می‏کند و برای معاشرت با دیگران به خارج از خانه‏اش می‏رود. با بقال روبرو می‏شود و بقال در نگاه اول، یک دل، نه، صد دل عاشق خاله سوسکه می‏شود.

تا اینجا به این نکته‏ها توجه کنید که خاله سوسکه تا به حال در عمرش به خارج از خانه نرفته بوده است. زیرا که همه اولین بار است که او را می‏بینند. چادر پوست پیاز می‏پوشد که خصوصیت پوست پیاز نازکی آن است و زیر آن قابل مشاهده است. با این حال به عنوان نکته‏ی انحرافی، در قصه، پوست پیاز به حریر تشبیه می‏‏شود که خاصیت آن نرمی است. حال بماند که چرا خاله سوسکه چادر به سر کرده است و نه چیز دیگری!

در این بین توجه شما را به این نکته‏ی ظریف جلب می‏کنم که هدف خاله سوسکه، با مشاهده‏ی اولین مرد، از حرف زدن و دوستی با دیگران، سریعن به امر مقدس ازدواج تغییر می‏کند!!!

به غیر از بقال، پنبه‏زن و قصاب نیز با نگاه اول عاشق خاله سوسکه می‏شوند که طبق سنت قصه گویی ایرانی، همه‏ی اتفاقات سه بار تکرار می‏شود و در آخر، گره‏گشایی داستان آغاز می‏شود. هر سه این اشخاص، آقایانی میان سال هستند که احتمالا زن و بچه نیز دارند! هر سه در نگاه اول عاشق خاله سوسکه می‏شوند که احتمالا به تعبیری به مانند زلیخا، قصد معاشرت دارند! (با توجه به چادر پوست پیاز)!!! خاله سوسکه از این که او را با این نام صدا می‏کنند راضی نیست. (به تاکید او به این مورد پی خواهید برد.) او در زندگی فقط به دعوا فکر می‏کند و محض خوش‏آیند مخاطب هم راجع به چیز دیگری سوال نمی‏کند. به عنوان مثال نمی‏پرسد که “رنگ مورد علاقه‏ات چیست؟”! خاله سوسکه از جواب صادقانه و روراست این سه نفر به سختی پریشان می‏شود که می‏گویند در صورت دعوا، او را با زور بازو می‏زنند. در نتیجه او از صداقت بی‏نهایت بیزار است.

در نهایت سر و کله موش پیدا می‏شود که صدایی زیر و مشکوک (!) و احتمالن موزیانه دارد. خاله سوسکه از همان ابتدا به آقا موشه چراغ سبز نشان می‏دهد (به تن صدای او توجه کنید.) و البته جناب موش کاملا آگاه است که چگونه از فرصت استفاده کند و با چرب زبانی و زیرکی هر چه تمام تر، از پاسخ دادن به سوال کذایی سر باز زند و خاله سوسکه بدون هیچ شکی، پیچ می خورد و به خواستگاری جناب موش پاسخ مثبت می دهد.

به یاد داشته باشید که خاله سوسکه فقط یک سوسک است که قاعدتن باید زشت باشد و او را درچشم مخاطب زیبا جلوه می‏کنند. و یک سوال برای من بدون پاسخ باقی مانده است که، خاله سوسکه اگر پدر و مادر نداشت، چگونه تا به حال از خانه بیرون نیامده بود؟؟؟!

یک نصیحت دوستانه. کسی را مسخره نکن!

ملوروم لبخندش را قورت می دهد. حتی لبخندش هم مزه ی عجیبی گرفته است. بعد از آن اتفاق چیزی را نمی تواند ببیند. کمی هم احساس حماقت می کند. قوه ی تفکرش را از دست داده است. یاد حرف مادرش می افتد که می گفت: “کسی رو مسخره نکن! همون سرت میاداااا!” و یاد ژیپل می افتد که همیشه مسخره اش می کرد و می گفت :”ژیپل بی کله!!!” و کرکر می خندید. باید از او معذرت بخواهد.
خم میشود و با دستانش کورکورانه زمین را لمس می کند. سرش را برمی دارد و می رود.