مرد پشمالویی از سیاهی انتهای کوچه بنبست بیرون میآید. چهرهاش کاملن مشخص نیست. فقط میتوانی برق چشمانش را از میان آن همه تاریکی تشخیص دهی. قد بلند و هیکل چاقش نیمی از پهنای کوچه را اشغال کرده است. صدای کشیده شدن کفشهایش را بر روس سطح آسفالت به وضوح میشنوی.
کیسهی بزرگ و سیاهی در دست دارد. آن را با فاصله از خود نگاه داشته است و به زور به دنبال خود میکشد.
کم کم صورتش در نور ضعیف چراغ میان کوچه واضحتر میشود. چشمانی خوفناک و ابروهای پرپشت که از هر طرف به موهای شقیقهاش پیوند خوردهاند و گرهای عمیق در میانشان سنگینی میکند. سبیلهایش دهان مرد پشمالوی خشمگین را کاملا مخفی کردهاند.
از کیسهی سیاه چیزی میچکد و مثل ردپایی، مرد را دنبال میکند.
اکنون هیکل مرد هم به آرامی وارد نور شده است. زیرپیراهنیِ کهنهای بر تن دارد که پر از لکههای قرمز رنگ است. و حالا دیگر صدای ضعیفی هم از او به گوش میرسد که گویی دارد با خود حرف میزند.
صدایش نزدیکتر و نزدیکتر میشود و کم کم میتوانی بشنوی که چه میگوید.
ناگهان کیسه را بلند میکند و به سوی سطل زباله پرت میکند. هم زمان صدایش بلندتر میشود
“همیشه مغز و زبون رو میده به خان داداشش”!
با دست تمیزش یک سمت پیژامهی راهراهش را بالا میکشد و بعد با همان دست، طرف دیگر را.
به گوشهای از کوچه تف میاندازد، دنبال خونابهها را میگیرد و برمیگردد.
بهمن ۲۸م, ۱۳۸۷، آرش
تگ ها: خون، داستان کوتاه، زندگی، مرگ
دسته بندی شده در کوتاه
۲ نظر »
ملوروم لبخندش را قورت می دهد. حتی لبخندش هم مزه ی عجیبی گرفته است. بعد از آن اتفاق چیزی را نمی تواند ببیند. کمی هم احساس حماقت می کند. قوه ی تفکرش را از دست داده است. یاد حرف مادرش می افتد که می گفت: “کسی رو مسخره نکن! همون سرت میاداااا!” و یاد ژیپل می افتد که همیشه مسخره اش می کرد و می گفت :”ژیپل بی کله!!!” و کرکر می خندید. باید از او معذرت بخواهد.
خم میشود و با دستانش کورکورانه زمین را لمس می کند. سرش را برمی دارد و می رود.
فروردین ۲۳م, ۱۳۸۷، آرش
تگ ها: اتفاق، داستان، داستان کوتاه، سر، لبخند، مزه
دسته بندی شده در کوتاه
۲ نظر »
ایده ی آرش خسرونژاد بود که هر دوتامون،توی این آخر هفته، با یک موضوع، وبلاگ هامونو آپدیت کنیم. با یه داستان کوتاه. پیشنهاد می کنم که اول، داستان آرش رو بخونید.
“شب همان روز”
xxx
کلید انداختم و آروم اومدم تو. خونه تاریک بود؛ با این حال چراغی روشن نکردم. خواب بودی و نمی خواستم از خواب بیدارت کنم. صدای خرخرت رو که شنیدم خیالم راحت شد که بعد مدتها خوابیدی. دودستی بالشتو بغل کرده بودی. تو رو هیچ وقت اینجوری ندیده بودم. لباس های خیس از بارونم رو عوض کردم و یک کم بالای سرت نشستم. نگاهت کردم.
تو داری خواب می بینی و من هم دارم تو رو نگاه می کنم.
خیلی وقت بود که ندیده بودم بخوابی. چشمات گود افتاده بود. داشتم نگرانت می شدم. هر کاری می کردم که خوابت ببره، نمی تونستم.
صدای نفس های آرومت رو می شنوم؛ ولی خودم سعی می کنم بی صدا نفس بکشم که مبادا بیدار بشی.
داشتی برام یه جوک تعریف می کردی و یه کلمه در میون هم بلند بلند قهقهه می زدی. این جوک رو ده بار دیگه هم شنیده بودم، ولی انگار بار اولی بود که اینجوری میشنیدم. انقدر خندیدم که دیگه دلم درد گرفت. بعد با همون خنده های تیکه پاره ی بعد از جوک، بلند شدی و برای هر دوتامون شربت آوردی.
از خواب که بیدار شدم، تو نبودی. و باز هم صدای اون تیوی گیم لعنتی. x
آذر ۱۵م, ۱۳۸۶، آرش
تگ ها: تنهایی، خواب، داستان کوتاه، عشق
دسته بندی شده در کوتاه
۲ نظر »