انتهای کوچه، سمت چپ

مرد پشمالویی از سیاهی انتهای کوچه بن‏بست بیرون می‏آید. چهره‏اش کاملن مشخص نیست. فقط می‏توانی برق چشمانش را از میان آن همه تاریکی تشخیص دهی. قد بلند و هیکل چاقش نیمی از پهنای کوچه را اشغال کرده است. صدای کشیده شدن کفش‏هایش را بر روس سطح آسفالت به وضوح می‏شنوی.
کیسه‏ی بزرگ و سیاهی در دست دارد. آن را با فاصله از خود نگاه داشته است و به زور به دنبال خود می‏کشد.
کم کم صورتش در نور ضعیف چراغ میان کوچه واضح‏تر می‏شود. چشمانی خوفناک و ابروهای پرپشت که از هر طرف به موهای شقیقه‏اش پیوند خورده‏اند و گره‏ای عمیق در میانشان سنگینی می‏کند. سبیل‏هایش دهان مرد پشمالوی خشمگین را کاملا مخفی کرده‏اند.
از کیسه‏ی سیاه چیزی می‏چکد و مثل ردپایی، مرد را دنبال می‏کند.
اکنون هیکل مرد هم به آرامی وارد نور شده است. زیر‏پیراهنیِ کهنه‏ای بر تن دارد که پر از لکه‏های قرمز رنگ است. و حالا دیگر صدای ضعیفی هم از او به گوش می‏رسد که گویی دارد با خود حرف می‏زند.
صدایش نزدیک‏تر و نزدیک‏تر می‏شود و کم کم می‏توانی بشنوی که چه می‏گوید.
ناگهان کیسه را بلند می‏کند و به سوی سطل زباله پرت می‏کند. هم زمان صدایش بلند‏تر می‏شود
“همیشه مغز و زبون رو میده به خان داداشش”!

با دست تمیزش یک سمت پیژامه‏ی راه‏راهش را بالا می‏کشد و بعد با همان دست، طرف دیگر را.
به گوشه‏ای از کوچه تف می‏اندازد، دنبال خونابه‏ها را می‏گیرد و بر‏می‏گردد.

یک نصیحت دوستانه. کسی را مسخره نکن!

ملوروم لبخندش را قورت می دهد. حتی لبخندش هم مزه ی عجیبی گرفته است. بعد از آن اتفاق چیزی را نمی تواند ببیند. کمی هم احساس حماقت می کند. قوه ی تفکرش را از دست داده است. یاد حرف مادرش می افتد که می گفت: “کسی رو مسخره نکن! همون سرت میاداااا!” و یاد ژیپل می افتد که همیشه مسخره اش می کرد و می گفت :”ژیپل بی کله!!!” و کرکر می خندید. باید از او معذرت بخواهد.
خم میشود و با دستانش کورکورانه زمین را لمس می کند. سرش را برمی دارد و می رود.

یک شب و هرروز

ایده ی آرش خسرونژاد بود که هر دوتامون،توی این آخر هفته، با یک موضوع، وبلاگ هامونو آپدیت کنیم. با یه داستان کوتاه. پیشنهاد می کنم که اول، داستان آرش رو بخونید.
“شب همان روز”

xxx

کلید انداختم و آروم اومدم تو. خونه تاریک بود؛ با این حال چراغی روشن نکردم. خواب بودی و نمی خواستم از خواب بیدارت کنم. صدای خرخرت رو که شنیدم خیالم راحت شد که بعد مدتها خوابیدی. دودستی بالشتو بغل کرده بودی. تو رو هیچ وقت اینجوری ندیده بودم. لباس های خیس از بارونم رو عوض کردم و یک کم بالای سرت نشستم. نگاهت کردم.

تو داری خواب می بینی و من هم دارم تو رو نگاه می کنم.

خیلی وقت بود که ندیده بودم بخوابی. چشمات گود افتاده بود. داشتم نگرانت می شدم. هر کاری می کردم که خوابت ببره، نمی تونستم.

صدای نفس های آرومت رو می شنوم؛ ولی خودم سعی می کنم بی صدا نفس بکشم که مبادا بیدار بشی.

داشتی برام یه جوک تعریف می کردی و یه کلمه در میون هم بلند بلند قهقهه می زدی. این جوک رو ده بار دیگه هم شنیده بودم، ولی انگار بار اولی بود که اینجوری میشنیدم. انقدر خندیدم که دیگه دلم درد گرفت. بعد با همون خنده های تیکه پاره ی بعد از جوک، بلند شدی و برای هر دوتامون شربت آوردی.

از خواب که بیدار شدم، تو نبودی. و باز هم صدای اون تیوی گیم لعنتی. x