پایت را از روی پایم بردار. هنوز وقتش نرسیده است. وقتش است؟
گاهی وقت ها فکر میکنم که چرا درست در زمانی که برنامه مورد علاقهی من از رادیو در حال پخش شدن است وارد تونل رسالت میشوم. و اصلا چرا آنجا رادیو قطع می شود؟
و چرا این آهنگ انقدر به نظر من مضحک است؟
“ای لولیان، ای لولیان، یک لولیای دیوانه شد. یک لولیای دیوانه شد!”
“لولی” یعنی چه؟ یک جای کار این شعر لنگ میزند.
کاپوچینو زبانم را سوزاند. باید این کار را تمام کنم. چرا تمام نمیشود؟ دلم یک آهنگ ملایم میخواهد. از این هدفون متنفرم. گوشهایم داغ میشوند. کاش میشد از باند با صدای بلند به یک آهنگ ملایم گوش کنم. کاریش نمیشود کرد.
میتوانی یک تیتر حادثهای پیشنهاد کنی؟ تمام ذهنم را مشغول کرده است. اصلا فکر نمیکردم که روزی حوصلهام از تصویرسازی سر برود! دلم میخواهد برای خودم چیزی بکشم. چرا برای کلاس؟
قسمتهای آخر سریال را هم ببینم و … . این که تمام شود، شب های بعد چه کنم؟ شاید باید از این کامپیوتر لعنتی دور شوم و کمی کتاب بخوانم.
تیتر حادثهای؟ نه! ذهنم به چیز دیگری مشغول است. یعنی وقتش رسیده است؟
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷، آرش
تگ ها: یادداشت، کامپیوتر، کتاب، دیوانه، دانشگاه، ذهن، رادیو، سریال
دسته بندی شده در یادداشت
۷ نظر »
یک طرح برای خودت بکش.
آن پروژه را تمام کن.
برو به مهمانی.
پارک هم فکر بدی نیست.
سینما؟
برای فلان فراخوان کار بفرست.
کمی ورزش کن.
در آینه خودت را ببین و برای خودت نوشابه باز کن.
لبخند بزن.
تا به حال از یک قورباغه عکس گرفتهای؟
لذت رقص را چشیدهای؟
به وبلاگ دوستانت سر زدهای؟
به او سلام کردهای؟
خودت را درآغوش گرفتهای؟
—
وقت ندارم!
××××××
پن: پوستر مربوط است به دورهی دوم جشنوارهی سورهی تماشا، که در بخش پوستر آزاد که مثلا دوم شده است!
پن۲: متن پوستر کاملا تخیلی است!
خرداد ۳م, ۱۳۸۷، آرش
تگ ها: لبخند، یادداشت، پوستر، جشنواره، دانشگاه
دسته بندی شده در پوستر، یادداشت
۸ نظر »
به تازگی کشف نموده ام که بسیار سنگ دل گشته ام. در طی دو هفته گذشته، به شخصه، ۲۰ فروند مقوای ۱۰۰ در ۷۰ را تکه و پاره نموده ام. کار سختی بود! در همین راستا به تازگی دریافته ام که کاتِر بنده، از موبایل به من نزدیک تر است. اگر موبایلم با من نباشد، کاتِرم حتمن هست! (البته در %۰/۰۳ مواقع، گوشی بنده در کنارم نیست که در این مورد عدد بسیار بزرگی می باشد.) و باز هم در همین رابطه، فهمیده ام که فیلم های غیر مجاز برای کودکان زیر ۱۲ سال (از نظر خشونت البته!!!) را می توانم تحمل کنم. همچنین در برخی از موارد، قدرت شوخی های خارجی (از نوع کشورهای شرقی همسایه) را با دوستانم کسب نموده ام. از رنگ قرمز در کارهایم به راحتی استفاده می کنم و به راحتی، شخصیت های تصویرسازیم را به قتل می رسانم. توانایی سلام نکردن به بعضی از دختران هم دانشگاهی را پیدا کرده ام! (این یکی را امروز کشف کرده ام. درجه ی سنگ دلی ام بسیار بیش از حد انتظار بالا رفته است! باید با یک روانکاو ملاقات کنم.) و از مواجه شدن با مرغ سرخ شده دهانم آب می افتد.
با این حال، هنوز قدرت قورت دادن قورباغه ی لعنتی را ندارم.
بهمن ۷م, ۱۳۸۶، آرش
تگ ها: قورباغه، من، موبایل، یادداشت، دانشگاه، دختر، رنگ، شوخی
دسته بندی شده در یادداشت
۹ نظر »