کاش چیزی به یادگار نمیماند. یک موسیقی از یک اتفاق. یک تصویر از یک سفر. یک خاطره از یک صحبت.
اما هست. هست ذهنی که هر از چندگاهی شیطنت میکند. ذهنی که یک شعر را میشنود، و خاطرهای نشخوار میکند. شاد میشود. غصه میخورد. دلتنگ میشود. میرقصد. عاشق میشود. بغض میکند. میگرید.
هست ذهنی که بی بهانه (حتی) در بایگانیاش به دنبال لحظهای است. ذهن فرصت طلبی که در انتظار لحظهای تنهایی است.
اما اگر نبود، بر چهرهی هیچ کس لبخندی نمیدیدی، در حالی که به هیچ چیز نگاهی ندارد و سخنی نمیشنود.
و اگر نبود، اشکی نمیدیدی که بی دلیل از چشمی بچکد، در حالی که نه دردی هست و نه ریایی.
اگر نبود …
شهریور ۲۶م, ۱۳۸۷، آرش
تگ ها: یادداشت، خاطره، ذهن
دسته بندی شده در یادداشت
۳ نظر »
پایت را از روی پایم بردار. هنوز وقتش نرسیده است. وقتش است؟
گاهی وقت ها فکر میکنم که چرا درست در زمانی که برنامه مورد علاقهی من از رادیو در حال پخش شدن است وارد تونل رسالت میشوم. و اصلا چرا آنجا رادیو قطع می شود؟
و چرا این آهنگ انقدر به نظر من مضحک است؟
“ای لولیان، ای لولیان، یک لولیای دیوانه شد. یک لولیای دیوانه شد!”
“لولی” یعنی چه؟ یک جای کار این شعر لنگ میزند.
کاپوچینو زبانم را سوزاند. باید این کار را تمام کنم. چرا تمام نمیشود؟ دلم یک آهنگ ملایم میخواهد. از این هدفون متنفرم. گوشهایم داغ میشوند. کاش میشد از باند با صدای بلند به یک آهنگ ملایم گوش کنم. کاریش نمیشود کرد.
میتوانی یک تیتر حادثهای پیشنهاد کنی؟ تمام ذهنم را مشغول کرده است. اصلا فکر نمیکردم که روزی حوصلهام از تصویرسازی سر برود! دلم میخواهد برای خودم چیزی بکشم. چرا برای کلاس؟
قسمتهای آخر سریال را هم ببینم و … . این که تمام شود، شب های بعد چه کنم؟ شاید باید از این کامپیوتر لعنتی دور شوم و کمی کتاب بخوانم.
تیتر حادثهای؟ نه! ذهنم به چیز دیگری مشغول است. یعنی وقتش رسیده است؟
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷، آرش
تگ ها: یادداشت، کامپیوتر، کتاب، دیوانه، دانشگاه، ذهن، رادیو، سریال
دسته بندی شده در یادداشت
۷ نظر »
چند وقتی است که حس می کنم گوش هایم درازتر شده اند! البته گوش چپم کمی هم می خارد! به تازگی رنگ ها را آنگونه که هستند نمی بینم. کوررنگی؟ نه. اگر کور رنگ بودم نمی دیدمشان. ولی اگر کسی بیشتر ببیند، چه باید صدایش کرد؟ در ذهنم چمن سبز کرده است. خوش به حال خری که همیشه آنجا می چرد. کله ام خاصیت آهنربایی یافته. البته به جای آهن، گرما جذب می کند. حتا مقداری از این گرما را به انگشتان پاهایم قرض نمی دهد. سلول پانصد و هشتاد و شش میلیون و سی و سوم معده ام غرغرو شده است. مرتب به من نق می زند که “چرا همه ی سلول های دیگر را به نام صدا می زنی و مرا به شماره.”. نمی دانم چرا هیچ وقت به این فکر نکرده است که فقط او را اینگونه صدا می کنم. تقصیر او نیست. تا به حال به او نگفته ام که او را از همه و حتا از خواهر دوقلویش بیشتر دوست دارم.
دی ۱۷م, ۱۳۸۶، آرش
تگ ها: یادداشت، کله، گوش، خر، ذهن، رنگ، عشق
دسته بندی شده در یادداشت
۶ نظر »