نشخوار خاطره

کاش چیزی به یادگار نمی‏ماند. یک موسیقی از یک اتفاق. یک تصویر از یک سفر. یک خاطره از یک صحبت.
اما هست. هست ذهنی که هر از چندگاهی شیطنت می‏کند. ذهنی که یک شعر را می‏شنود، و خاطره‏ای نشخوار می‏کند. شاد می‏شود. غصه می‏خورد. دلتنگ می‏شود. می‏رقصد. عاشق می‏شود. بغض می‏کند. می‏گرید.
هست ذهنی که بی بهانه (حتی) در بایگانی‏اش به دنبال لحظه‏ای است. ذهن فرصت‏ طلبی که در انتظار لحظه‏ای تنهایی است.

اما اگر نبود، بر چهره‏ی هیچ کس لبخندی نمی‏دیدی، در حالی که به هیچ چیز نگاهی ندارد و سخنی نمی‏شنود.
و اگر نبود، اشکی نمی‏دیدی که بی دلیل از چشمی بچکد، در حالی که نه دردی هست و نه ریایی.
اگر نبود …

ای لولیان، دیوانه شـــــد!!!

پایت را از روی پایم بردار. هنوز وقتش نرسیده است. وقتش است؟
گاهی وقت ها فکر می‏کنم که چرا درست در زمانی که برنامه مورد علاقه‏ی من از رادیو در حال پخش شدن است وارد تونل رسالت می‏شوم. و اصلا چرا آنجا رادیو قطع می شود؟
و چرا این آهنگ انقدر به نظر من مضحک است؟
“ای لولیان، ای لولیان، یک لولی‏ای دیوانه شد. یک لولی‏ای دیوانه شد!”
“لولی” یعنی چه؟ یک جای کار این شعر لنگ می‏زند.
کاپوچینو زبانم را سوزاند. باید این کار را تمام کنم. چرا تمام نمی‏شود؟ دلم یک آهنگ ملایم می‏خواهد. از این هدفون متنفرم. گوش‏هایم داغ می‏شوند. کاش می‏شد از باند با صدای بلند به یک آهنگ ملایم گوش کنم. کاریش نمی‏شود کرد.
می‏توانی یک تیتر حادثه‏ای پیشنهاد کنی؟ تمام ذهنم را مشغول کرده است. اصلا فکر نمی‏کردم که روزی حوصله‏ام از تصویرسازی سر برود! دلم می‏خواهد برای خودم چیزی بکشم. چرا برای کلاس؟
قسمت‏های آخر سریال را هم ببینم و … . این که تمام شود، شب های بعد چه کنم؟ شاید باید از این کامپیوتر لعنتی دور شوم و کمی کتاب بخوانم.
تیتر حادثه‏ای؟ نه! ذهنم به چیز دیگری مشغول است. یعنی وقتش رسیده است؟

فقط جوراب پای چپم سوراخ است!

چند وقتی است که حس می کنم گوش هایم درازتر شده اند! البته گوش چپم کمی هم می خارد! به تازگی رنگ ها را آنگونه که هستند نمی بینم. کوررنگی؟ نه. اگر کور رنگ بودم نمی دیدمشان. ولی اگر کسی بیشتر ببیند، چه باید صدایش کرد؟ در ذهنم چمن سبز کرده است. خوش به حال خری که همیشه آنجا می چرد. کله ام خاصیت آهنربایی یافته. البته به جای آهن، گرما جذب می کند.  حتا مقداری از این گرما را به انگشتان پاهایم قرض نمی دهد. سلول پانصد و هشتاد و شش میلیون و سی و سوم معده ام غرغرو شده است. مرتب به من نق می زند که “چرا همه ی سلول های دیگر را به نام صدا می زنی و مرا به شماره.”. نمی دانم چرا هیچ وقت به این فکر نکرده است که فقط او را اینگونه صدا می کنم. تقصیر او نیست. تا به حال به او نگفته ام که او را از همه و حتا از خواهر دوقلویش بیشتر دوست دارم.

 
 
 
 
 
 
 
     
پروفایل خرماهی در جابلاگی

دریافت فایرفاکس

سریعترین، امنترین و بهترین مرورگر اینترنت

RSS 2.0