سنگ دلی با طعم مرغ سرخ شده

به تازگی کشف نموده ام که بسیار سنگ دل گشته ام. در طی دو هفته گذشته، به شخصه، ۲۰ فروند مقوای ۱۰۰ در ۷۰ را تکه و پاره نموده ام. کار سختی بود! در همین راستا به تازگی دریافته ام که کاتِر بنده، از موبایل به من نزدیک تر است. اگر موبایلم با من نباشد، کاتِرم حتمن هست! (البته در %۰/۰۳ مواقع، گوشی بنده در کنارم نیست که در این مورد عدد بسیار بزرگی می باشد.) و باز هم در همین رابطه، فهمیده ام که فیلم های غیر مجاز برای کودکان زیر ۱۲ سال (از نظر خشونت البته!!!) را می توانم تحمل کنم. همچنین در برخی از موارد، قدرت شوخی های خارجی (از نوع کشورهای شرقی همسایه) را با دوستانم کسب نموده ام. از رنگ قرمز در کارهایم به راحتی استفاده می کنم و به راحتی، شخصیت های تصویرسازیم را به قتل می رسانم. توانایی سلام نکردن به بعضی از دختران هم دانشگاهی را پیدا کرده ام! (این یکی را امروز کشف کرده ام. درجه ی سنگ دلی ام بسیار بیش از حد انتظار بالا رفته است! باید با یک روانکاو ملاقات کنم.) و از مواجه شدن با مرغ سرخ شده دهانم آب می افتد.
با این حال، هنوز قدرت قورت دادن قورباغه ی لعنتی را ندارم.

فقط جوراب پای چپم سوراخ است!

چند وقتی است که حس می کنم گوش هایم درازتر شده اند! البته گوش چپم کمی هم می خارد! به تازگی رنگ ها را آنگونه که هستند نمی بینم. کوررنگی؟ نه. اگر کور رنگ بودم نمی دیدمشان. ولی اگر کسی بیشتر ببیند، چه باید صدایش کرد؟ در ذهنم چمن سبز کرده است. خوش به حال خری که همیشه آنجا می چرد. کله ام خاصیت آهنربایی یافته. البته به جای آهن، گرما جذب می کند.  حتا مقداری از این گرما را به انگشتان پاهایم قرض نمی دهد. سلول پانصد و هشتاد و شش میلیون و سی و سوم معده ام غرغرو شده است. مرتب به من نق می زند که “چرا همه ی سلول های دیگر را به نام صدا می زنی و مرا به شماره.”. نمی دانم چرا هیچ وقت به این فکر نکرده است که فقط او را اینگونه صدا می کنم. تقصیر او نیست. تا به حال به او نگفته ام که او را از همه و حتا از خواهر دوقلویش بیشتر دوست دارم.