ماهی خانوم!
هر از چند گاهی موجی بر روی آب می بینم و هوایی می شوم. فیل یاد هندوستان می کند و پاندا یاد چین.
حلقه های تو در توی نقش بسته بر روی آب، برایم خاطره های با هم نبودنمان را تکرار می کنند و حلقه حلقه بزرگ تر می شوند. و مرکزشان…
آن زمان است که دل خوش می کنم و خیال می بافم که یکی دو تا از سلول های دلت به یاد من افتاده اند و برایم مورس می فرستند.
تمام دیوار ها، جای سم های من است که یادداشتشان می کند. نقطه، نقطه، خط، نقطه، خط، …
باید تو باشی مرکز همه ی دایره های روی آب.
خرداد ۴م, ۱۳۸۹، آرش
تگ ها: آب، رودخانه، قصه خر و ماهی، موج، مورس
دسته بندی شده در تصویرسازی، قصه خر و ماهی
۵ نظر »
ماهی خانوم!
دیدی که طاقت نداشتند همین چهارکلمه نامه را هم برایت بنویسم؟ چرا دفتر یادداشتم را هک کردند آخر؟
خرِ سرما خورده است این. یادگار سیلی سرد زمستان است. یا یه همچین چیزایی! همین طور مف مف می کنم و پوزه ام را به در و دیوار می مالم. دیوار های کاهگلی طویله پوست پوست شده اند! سرم شده است اندازه ی دیگ شله زرد پزی خدیجه خانوم!
از همه بدتر، در این هیروبیری، چرخ گاری هم شکسته است و مجبورم تمام بارها را روی پشت خودم بکشم. کاش بارم نمک بود که در رودخانه سبک شود. بی انصاف، این بار پنبه بارم کرده است که رودخانه را بر من حرام می کند. اگر سمت رودخانه نمی آیم، برای این است که می ترسم اینبار کمرم بشکند.
دلی برایم نمانده که تنگ شود. رودخانه به چه کار می آید؟ یادش به خیر آن زمان که برای چینی بندزن کار می کردم.
با این همه نقش ماهی که به در و دیوار طویله ام آویزان کرده ام چه کنم؟
راستی، اگر گاهی زندگی ات شور می شد، شرمنده ام. تقصیر من بود و بار نمک.
اسفند ۹م, ۱۳۸۸، آرش
تگ ها: خر، رودخانه، زمستان، قصه خر و ماهی، ماهی، نمک، پالان، پنبه
دسته بندی شده در قصه خر و ماهی
۳ نظر »

تا به حال داستان فیل بیچاره را برایت تعریف کردهام؟
همیشه آرزو میکرد که کاش کمی بزرگتر بود. البته کمی با خاراندن دماغش مشکل داشت. اما هیچ وقت شکایت نمیکرد. زیاد هم سرما میخورد؛ چون آببازی را دوست داشت.
یک روز هنگام آببازی، در آن سوی رودخانه، زیباترین فیل روی زمین را دید. هفتهها و ماهها، زیبایی را به چشمان خود میدید و از کنار رودخانه تکان نمیخورد.
این ماجرا گذشت تا اینکه آن سوی رودخانه دهی بنا شد و دوست من دیگر جز سگ و گاو و مرغ و تعدادی از اقوام ما، چیزی ندید.
شبی در کنار درختی به خواب رفت. باز هم آن سوی رودخانه دلیل تمام دلتنگیهایش را دید.
این بار از رودخانه رد شد و دیگر بازنگشت.
آخرین خبری که از او دارم این است در کنار همان درخت، هزار و دویست و سه عدد کرم چاق و تپل داخل جمجهاش پارتی گرفتهاند. تنها فرق من با او این است که فقط صد و نوزده کرم در جمجمهام جا میشوند.
تیر ۱۴م, ۱۳۸۸، آرش
تگ ها: خرنامه، رودخانه، زیبا، فیل
دسته بندی شده در تصویرسازی، یادداشت های خر
۲ نظر »