این زمان کند و کسل

ماهی خانوم!

زندگی به همان سرعت می گذرد که قبلن می گذشت. سریع. اما سریع هم سریع های قدیم. این جدیدی ها چینی شده اند. وسط کار کند می شوند.
آن زمان ها آنچنان سریع گذشت که به یک چشم بر هم زدن دیروز شد. هر از چندگاهی خاکشان را می گیرم و دل خوش می کنم به همان سرعت های قدیمی تا سرعت کند امروزم تندتر سپری شود و چهره ی غریب فردا را کشف کنم. اما باز هم نمی گذرد.

تازه یاد حرف لاک پشت می افتم که می گفت: “وقــــتـــــــی بــــــه کــــــســـــــــی خــــــــــــــــوش بــــــــــگـــــــذرد، زمـــــــــان را احـــــــــــســـــــــــاس نـــــــمــــــــی کـــــنـــــــــد. شــــــمــــــــــــا ســــــــریع پـــــــــــیــــــــــــش مــــــــــــی رویـــــــــــــد. خــــــــــــــــــیــــلــــی ســـــــــریـــــــــــــــع. یــــــــــــــادم مــــــــی آیـــد آن زمـــــــان کـــه دل بـــــــه اکــــروکـــانــتــــوســــــــــور بــــــــســـتــــــــــمــــ…”
راستش بقیه ی حرفش را یادم نیست. وسط حرف هایش خوابم برد. خلاصه اینکه احتمالا برای همین است که لاک پشت این همه عمر کرده است. همه ی زندگی اش به خوشی گذشته. مگس چی؟ از سر صبح که برای یک لقمه غذا با جان خودش بازی می کند. آخر شب هم به اندازه ی هزار سال پیر می شود و یا سر جوانی، صبح علی الطلوع، تخت دیوار لواشکش را جمع می کنند. من خر چی؟ تازه آلودگی هوا هم هست!

بیچاره مگس! هیچ وقت درکش نکردم. همه چیز برای من عادی بود و برای او کند. الآن احساسش را می فهمم. سخت و کند می گذرد.
منظورم مگس دیروزی نیست. خدا بیامرز امروزی را می گویم.

سرریز

دوست را، زمانی که تو را بشکند؛
و آشنا را، آن وقت که نشناسدت؛
و خواب را، آن زمان که سیر شوی؛
و نیاز را، هنگامی که نیازیش نیست؛
و کتاب را، زمانی که خوانده شد؛
کار را، زمانی که خسته ای؛
و کار را، به هنگام خواب؛
و صبر را، وقتی که پر شود کاسه اش؛
و زمان را، که تمام شد؛

زمان را، زمانی که زمانش به سر رسید؛
و سر را، آن هنگام که زیاد است؛
و مرگ را، که مرگ بر او باد؛

دوست را، زمانی که در آغوش میگیریش؛
و آشنا را، هنگامی که سلامش می کنی؛
و نیاز را، به هنگام نیاز؛
و آسمان را، به هنگام باریدن؛
و کار را، …؛
و صبر را، آن هنگام که جرعه جرعه سر می کشی؛
و زمان را، که در آن رها می شوی؛
و عشق را، وقتی که جستجویش می کنی؛
و عشق را، که اگر بیابی … .

توالی رویدادها: آقای الف بی کلاه

تا به حال برایت پیش آمده که است که اتفاق‏های یک روز را تمامن به هم مرتبط بیابی؟ چند اتفاق و رویداد در طول یک یا چند روز برایت پیش آید و در آخر، یک اتفاق نهایی!!!؟ طوری که کاملن متوجه توالی و ارتباط آن‏ها می‏شوی.

آقای الف در یک گپ دوستانه با آقای ب و آقای جیم شرکت می‏کند. در این گفتگو، آقای ب از برگزاری نمایشگاهی خبر می‏دهد که آقای الف از آن خبر نداشته است و آقای جیم هم در تائید فرمایش‏های جناب ب و به صورت نقل قول، از نمایشگاه تعریف می‏کند، طوری که آقای الف از ندیدن آن احساس کمبود می‏کند. در حرف‏های بعدی آقای الف مطلع می‏شود که امروز، روز آخر نمایشگاه است و دیگر فرصتی برای جبران نیست.
بدون هیچ مکثی، با رفیق گرمابه و گلستان، برنامه بازدید می‏گذارد. رفیق گرمابه و گلستان که از این پس آقای “دال” نام دارد، فقط در ساعت خاصی قادر به همراهی است. چاره‏ای نیست. آقای الف، پیشنهاد آقای دال را می‏پذیرد.
زمان موعود فرا می‏رسد و آقایان الف و دال از نمایشگاه دیدن می‏کنند. آقای الف احساس خوبی نسبت به از دست ندادن این فرصت پیدا کرده است.
در زمان بازگشت از نمایشگاه و در حوالی محل نمایشگاه آقای الف شاهد … .
.
.
.
پیش از این، آقای الف شاید سالی یک یا دو بار به محل آن نمایشگاه می‏رفت.

تا به حال برایت پیش آمده است که آن اتفاق و توالی رویدادهای قبل آن، تمام فکرت را به خودش مشغول کند؟ که چرا تو …؟؟؟ چرا تمام مقدمات چیده می‏شود که تو در آن ساعت و  آن دقیقه در آن محل باشی؟؟؟ و چرا تو؟
و تا به حال به این فکر کرده‏ای که چرا این توالی رویدادها را زمانی متوجه می‏شوی که اتفاق نهایی، تو را ناراحت کرده است؟ و چرا وقتی آن اتفاق نهایی تو را شاد می‏کند، به توالی رویدادهای آن پی نمی‏بری؟؟؟