دوست را، زمانی که تو را بشکند؛
و آشنا را، آن وقت که نشناسدت؛
و خواب را، آن زمان که سیر شوی؛
و نیاز را، هنگامی که نیازیش نیست؛
و کتاب را، زمانی که خوانده شد؛
کار را، زمانی که خسته ای؛
و کار را، به هنگام خواب؛
و صبر را، وقتی که پر شود کاسه اش؛
و زمان را، که تمام شد؛
زمان را، زمانی که زمانش به سر رسید؛
و سر را، آن هنگام که زیاد است؛
و مرگ را، که مرگ بر او باد؛
دوست را، زمانی که در آغوش میگیریش؛
و آشنا را، هنگامی که سلامش می کنی؛
و نیاز را، به هنگام نیاز؛
و آسمان را، به هنگام باریدن؛
و کار را، …؛
و صبر را، آن هنگام که جرعه جرعه سر می کشی؛
و زمان را، که در آن رها می شوی؛
و عشق را، وقتی که جستجویش می کنی؛
و عشق را، که اگر بیابی … .
آبان ۶م, ۱۳۸۸، آرش
تگ ها: خواب، دوست، زمان، صبر، عشق، مرگ، کار
دسته بندی شده در یادداشت
۴ نظر »
تا به حال برایت پیش آمده که است که اتفاقهای یک روز را تمامن به هم مرتبط بیابی؟ چند اتفاق و رویداد در طول یک یا چند روز برایت پیش آید و در آخر، یک اتفاق نهایی!!!؟ طوری که کاملن متوجه توالی و ارتباط آنها میشوی.
—
آقای الف در یک گپ دوستانه با آقای ب و آقای جیم شرکت میکند. در این گفتگو، آقای ب از برگزاری نمایشگاهی خبر میدهد که آقای الف از آن خبر نداشته است و آقای جیم هم در تائید فرمایشهای جناب ب و به صورت نقل قول، از نمایشگاه تعریف میکند، طوری که آقای الف از ندیدن آن احساس کمبود میکند. در حرفهای بعدی آقای الف مطلع میشود که امروز، روز آخر نمایشگاه است و دیگر فرصتی برای جبران نیست.
بدون هیچ مکثی، با رفیق گرمابه و گلستان، برنامه بازدید میگذارد. رفیق گرمابه و گلستان که از این پس آقای “دال” نام دارد، فقط در ساعت خاصی قادر به همراهی است. چارهای نیست. آقای الف، پیشنهاد آقای دال را میپذیرد.
زمان موعود فرا میرسد و آقایان الف و دال از نمایشگاه دیدن میکنند. آقای الف احساس خوبی نسبت به از دست ندادن این فرصت پیدا کرده است.
در زمان بازگشت از نمایشگاه و در حوالی محل نمایشگاه آقای الف شاهد … .
.
.
.
پیش از این، آقای الف شاید سالی یک یا دو بار به محل آن نمایشگاه میرفت.
—
تا به حال برایت پیش آمده است که آن اتفاق و توالی رویدادهای قبل آن، تمام فکرت را به خودش مشغول کند؟ که چرا تو …؟؟؟ چرا تمام مقدمات چیده میشود که تو در آن ساعت و آن دقیقه در آن محل باشی؟؟؟ و چرا تو؟
و تا به حال به این فکر کردهای که چرا این توالی رویدادها را زمانی متوجه میشوی که اتفاق نهایی، تو را ناراحت کرده است؟ و چرا وقتی آن اتفاق نهایی تو را شاد میکند، به توالی رویدادهای آن پی نمیبری؟؟؟
آذر ۷م, ۱۳۸۷، آرش
تگ ها: اتفاق، رویداد، زمان، یادداشت
دسته بندی شده در یادداشت
۷ نظر »
ستاره دید و ماه را. یکی زیبا و دیگری زیبا.
زمان ایستاد. عقل ایستاد.
دل،… رفت.
زمان گذشت، عقل ماه برگزید و دل ستاره را.
زمان تنهایی چشید. پژمرد. پیر شد.
عقل رسید. آبله صیرتش دید. مرگ برگزید.
دل،… رفت.
اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۷، آرش
تگ ها: دل، زمان، ستاره، عقل، ماه، کوتاه
دسته بندی شده در کوتاه
۱۱ نظر »