پالان شور و خر شرور

ماهی خانوم!

دیدی که طاقت نداشتند همین چهارکلمه نامه را هم برایت بنویسم؟ چرا دفتر یادداشتم را هک کردند آخر؟
خرِ سرما خورده است این. یادگار سیلی سرد زمستان است. یا یه همچین چیزایی! همین طور مف مف می کنم و پوزه ام را به در و دیوار می مالم. دیوار های کاهگلی طویله پوست پوست شده اند! سرم شده است اندازه ی دیگ شله زرد پزی خدیجه خانوم!
از همه بدتر، در این هیروبیری، چرخ گاری هم شکسته است و مجبورم تمام بارها را روی پشت خودم بکشم. کاش بارم نمک بود که در رودخانه سبک شود. بی انصاف، این بار پنبه بارم کرده است که رودخانه را بر من حرام می کند. اگر سمت رودخانه نمی آیم، برای این است که می ترسم اینبار کمرم بشکند.
دلی برایم نمانده که تنگ شود. رودخانه به چه کار می آید؟ یادش به خیر آن زمان که برای چینی بندزن کار می کردم.

با این همه نقش ماهی که به در و دیوار طویله ام آویزان کرده ام چه کنم؟

راستی، اگر گاهی زندگی ات شور می شد، شرمنده ام. تقصیر من بود و بار نمک.

کرم‏هایی بر سر قلاب

خر از کنار رودخانه رد می‏شود و پوزه‏اش را به زمین خشکیده‏ی بدون علف می‏مالد. لب می‏جنباند که انگاری در میانه‏ی زمستان، علف نوبرانه بر کناره‏ی رودخانه‏ی نیمه یخ زده روییده است. چشمانش به دور دست‏های رودخانه خیره است و ماهیگیران را می‏پاید. نمی‏تواند تحمل کند.
چشمانشان هرازچندگاهی به سوی خر می‏چرخد و آنچنان با خشم به او نگاه می‏کنند که مبادا آب ساکت را مشوش کند.
چشمانش را به سوی دیگر می‏چرخاند و به مالاندن پوزه‏اش به خاک ادامه می‏دهد.
و چند لحظه‏ی دیگر دوباره به سر قلاب‏ها خیره می‏شود.

——
دوست ندارم انتهایش را بنویسم.