انتهای کوچه، سمت چپ

مرد پشمالویی از سیاهی انتهای کوچه بن‏بست بیرون می‏آید. چهره‏اش کاملن مشخص نیست. فقط می‏توانی برق چشمانش را از میان آن همه تاریکی تشخیص دهی. قد بلند و هیکل چاقش نیمی از پهنای کوچه را اشغال کرده است. صدای کشیده شدن کفش‏هایش را بر روس سطح آسفالت به وضوح می‏شنوی.
کیسه‏ی بزرگ و سیاهی در دست دارد. آن را با فاصله از خود نگاه داشته است و به زور به دنبال خود می‏کشد.
کم کم صورتش در نور ضعیف چراغ میان کوچه واضح‏تر می‏شود. چشمانی خوفناک و ابروهای پرپشت که از هر طرف به موهای شقیقه‏اش پیوند خورده‏اند و گره‏ای عمیق در میانشان سنگینی می‏کند. سبیل‏هایش دهان مرد پشمالوی خشمگین را کاملا مخفی کرده‏اند.
از کیسه‏ی سیاه چیزی می‏چکد و مثل ردپایی، مرد را دنبال می‏کند.
اکنون هیکل مرد هم به آرامی وارد نور شده است. زیر‏پیراهنیِ کهنه‏ای بر تن دارد که پر از لکه‏های قرمز رنگ است. و حالا دیگر صدای ضعیفی هم از او به گوش می‏رسد که گویی دارد با خود حرف می‏زند.
صدایش نزدیک‏تر و نزدیک‏تر می‏شود و کم کم می‏توانی بشنوی که چه می‏گوید.
ناگهان کیسه را بلند می‏کند و به سوی سطل زباله پرت می‏کند. هم زمان صدایش بلند‏تر می‏شود
“همیشه مغز و زبون رو میده به خان داداشش”!

با دست تمیزش یک سمت پیژامه‏ی راه‏راهش را بالا می‏کشد و بعد با همان دست، طرف دیگر را.
به گوشه‏ای از کوچه تف می‏اندازد، دنبال خونابه‏ها را می‏گیرد و بر‏می‏گردد.