آرشیو برچسب: زندگی
انتهای کوچه، سمت چپ
مرد پشمالویی از سیاهی انتهای کوچه بنبست بیرون میآید. چهرهاش کاملن مشخص نیست. فقط میتوانی برق چشمانش را از میان آن همه تاریکی تشخیص دهی. قد بلند و هیکل چاقش نیمی از پهنای کوچه را اشغال کرده است. صدای کشیده شدن کفشهایش را بر روس سطح آسفالت به وضوح میشنوی.
کیسهی بزرگ و سیاهی در دست دارد. آن را با فاصله از خود نگاه داشته است و به زور به دنبال خود میکشد.
کم کم صورتش در نور ضعیف چراغ میان کوچه واضحتر میشود. چشمانی خوفناک و ابروهای پرپشت که از هر طرف به موهای شقیقهاش پیوند خوردهاند و گرهای عمیق در میانشان سنگینی میکند. سبیلهایش دهان مرد پشمالوی خشمگین را کاملا مخفی کردهاند.
از کیسهی سیاه چیزی میچکد و مثل ردپایی، مرد را دنبال میکند.
اکنون هیکل مرد هم به آرامی وارد نور شده است. زیرپیراهنیِ کهنهای بر تن دارد که پر از لکههای قرمز رنگ است. و حالا دیگر صدای ضعیفی هم از او به گوش میرسد که گویی دارد با خود حرف میزند.
صدایش نزدیکتر و نزدیکتر میشود و کم کم میتوانی بشنوی که چه میگوید.
ناگهان کیسه را بلند میکند و به سوی سطل زباله پرت میکند. هم زمان صدایش بلندتر میشود
“همیشه مغز و زبون رو میده به خان داداشش”!
با دست تمیزش یک سمت پیژامهی راهراهش را بالا میکشد و بعد با همان دست، طرف دیگر را.
به گوشهای از کوچه تف میاندازد، دنبال خونابهها را میگیرد و برمیگردد.