ای لولیان، دیوانه شـــــد!!!
پایت را از روی پایم بردار. هنوز وقتش نرسیده است. وقتش است؟
گاهی وقت ها فکر میکنم که چرا درست در زمانی که برنامه مورد علاقهی من از رادیو در حال پخش شدن است وارد تونل رسالت میشوم. و اصلا چرا آنجا رادیو قطع می شود؟
و چرا این آهنگ انقدر به نظر من مضحک است؟
“ای لولیان، ای لولیان، یک لولیای دیوانه شد. یک لولیای دیوانه شد!”
“لولی” یعنی چه؟ یک جای کار این شعر لنگ میزند.
کاپوچینو زبانم را سوزاند. باید این کار را تمام کنم. چرا تمام نمیشود؟ دلم یک آهنگ ملایم میخواهد. از این هدفون متنفرم. گوشهایم داغ میشوند. کاش میشد از باند با صدای بلند به یک آهنگ ملایم گوش کنم. کاریش نمیشود کرد.
میتوانی یک تیتر حادثهای پیشنهاد کنی؟ تمام ذهنم را مشغول کرده است. اصلا فکر نمیکردم که روزی حوصلهام از تصویرسازی سر برود! دلم میخواهد برای خودم چیزی بکشم. چرا برای کلاس؟
قسمتهای آخر سریال را هم ببینم و … . این که تمام شود، شب های بعد چه کنم؟ شاید باید از این کامپیوتر لعنتی دور شوم و کمی کتاب بخوانم.
تیتر حادثهای؟ نه! ذهنم به چیز دیگری مشغول است. یعنی وقتش رسیده است؟

