به تازگی کشف نموده ام که بسیار سنگ دل گشته ام. در طی دو هفته گذشته، به شخصه، ۲۰ فروند مقوای ۱۰۰ در ۷۰ را تکه و پاره نموده ام. کار سختی بود! در همین راستا به تازگی دریافته ام که کاتِر بنده، از موبایل به من نزدیک تر است. اگر موبایلم با من نباشد، کاتِرم حتمن هست! (البته در %۰/۰۳ مواقع، گوشی بنده در کنارم نیست که در این مورد عدد بسیار بزرگی می باشد.) و باز هم در همین رابطه، فهمیده ام که فیلم های غیر مجاز برای کودکان زیر ۱۲ سال (از نظر خشونت البته!!!) را می توانم تحمل کنم. همچنین در برخی از موارد، قدرت شوخی های خارجی (از نوع کشورهای شرقی همسایه) را با دوستانم کسب نموده ام. از رنگ قرمز در کارهایم به راحتی استفاده می کنم و به راحتی، شخصیت های تصویرسازیم را به قتل می رسانم. توانایی سلام نکردن به بعضی از دختران هم دانشگاهی را پیدا کرده ام! (این یکی را امروز کشف کرده ام. درجه ی سنگ دلی ام بسیار بیش از حد انتظار بالا رفته است! باید با یک روانکاو ملاقات کنم.) و از مواجه شدن با مرغ سرخ شده دهانم آب می افتد.
با این حال، هنوز قدرت قورت دادن قورباغه ی لعنتی را ندارم.
بهمن ۷م, ۱۳۸۶، آرش
تگ ها: قورباغه، من، موبایل، یادداشت، دانشگاه، دختر، رنگ، شوخی
دسته بندی شده در یادداشت
۹ نظر »
تصویر جذاب و رویا گونه ی تار، از نورهای داخل خیابان، چراغ ماشین ها و چراغانی های عید، از پشت شیشه ی بخار کرده ی ماشین تمامی ذهن مشوشم را پاک می کند. ذهنی که پس از شبی طولانی و بعد از تلافی جانانه ی حضرت حافظ، مشوش تر هم شده است.
هر سال، در این شب بلندِ دیلاق، در یک توفیق اجباری، جناب حافظ، شوخی کمابیش با نمکی با بنده حقیر می نمود و اسباب خنده ی دیگران را هم فراهم می کرد. ما نیز به شادی دیگران شاد بودیم و به همین مناسبت، لفظن، گاه گاهی با ایشان مزاح می نمودیم که “حافظ، پته ی ما را هر ساله، در جمع به روی آب می ریزد”.
لیکن، امشب که به قصد جنگ با وی، شمشیر را از رو بسته بودم، آنچنان خلع سلاحمان کرد که تا به الآن که این کتیبه را می نگارم، هنوز گیج ضربه اش هستم.
چشمانم در خواب شناورند و من که به منزل رسیده ام، هنوز شوخیِ جدیِ حافظ هضم کردن نمی توانم. غزلی که همگان به جای به به و چه چه، به آه و نچ نچ گوش فرا دادند و در آخر، قرعه به نام من بیچاره زدند که “فلانی، این غزل فال تو بود.”!
دی ۱م, ۱۳۸۶، آرش
تگ ها: من، یادداشت، آرش، خواب، شوخی، شب، شعر
دسته بندی شده در یادداشت
۵ نظر »