طمع

باران باریده بود.
دست بردم تا تکه‏ای از آسمان را که بر زمین افتاده بود، بردارم.
چین خورد و لخته‏ی نور از دلش فرار کرد.

و آرزوی کرم‏های خاکی برآورده شد.

آسمانش پر از آفتاب بود. زمینش پر از آب. درختانش شکوفه می‏گریستند و باد، اشک‏ها را از گونه‏شان بر‏می‏چید.
چمن میزبان بود و قدم‏هایش، میهمانانِ سرمستِ رقصان.
سیراب بود و طمع کرد. از چشمه‏ی آرزو، مشتی پر کرد. نوشید.
آسمانش طمع کرد و آب زمینش را دزدید. درختانش تهی دست از شکوفه، برگ باریدند. باد طمع کرد و رنگ از گونه‏شان برچید.
خاک میزبان است و پیکرش، میهمانِ بد‏مستِ خفته.