فقط جوراب پای چپم سوراخ است!

چند وقتی است که حس می کنم گوش هایم درازتر شده اند! البته گوش چپم کمی هم می خارد! به تازگی رنگ ها را آنگونه که هستند نمی بینم. کوررنگی؟ نه. اگر کور رنگ بودم نمی دیدمشان. ولی اگر کسی بیشتر ببیند، چه باید صدایش کرد؟ در ذهنم چمن سبز کرده است. خوش به حال خری که همیشه آنجا می چرد. کله ام خاصیت آهنربایی یافته. البته به جای آهن، گرما جذب می کند.  حتا مقداری از این گرما را به انگشتان پاهایم قرض نمی دهد. سلول پانصد و هشتاد و شش میلیون و سی و سوم معده ام غرغرو شده است. مرتب به من نق می زند که “چرا همه ی سلول های دیگر را به نام صدا می زنی و مرا به شماره.”. نمی دانم چرا هیچ وقت به این فکر نکرده است که فقط او را اینگونه صدا می کنم. تقصیر او نیست. تا به حال به او نگفته ام که او را از همه و حتا از خواهر دوقلویش بیشتر دوست دارم.

یک شب و هرروز

ایده ی آرش خسرونژاد بود که هر دوتامون،توی این آخر هفته، با یک موضوع، وبلاگ هامونو آپدیت کنیم. با یه داستان کوتاه. پیشنهاد می کنم که اول، داستان آرش رو بخونید.
“شب همان روز”

xxx

کلید انداختم و آروم اومدم تو. خونه تاریک بود؛ با این حال چراغی روشن نکردم. خواب بودی و نمی خواستم از خواب بیدارت کنم. صدای خرخرت رو که شنیدم خیالم راحت شد که بعد مدتها خوابیدی. دودستی بالشتو بغل کرده بودی. تو رو هیچ وقت اینجوری ندیده بودم. لباس های خیس از بارونم رو عوض کردم و یک کم بالای سرت نشستم. نگاهت کردم.

تو داری خواب می بینی و من هم دارم تو رو نگاه می کنم.

خیلی وقت بود که ندیده بودم بخوابی. چشمات گود افتاده بود. داشتم نگرانت می شدم. هر کاری می کردم که خوابت ببره، نمی تونستم.

صدای نفس های آرومت رو می شنوم؛ ولی خودم سعی می کنم بی صدا نفس بکشم که مبادا بیدار بشی.

داشتی برام یه جوک تعریف می کردی و یه کلمه در میون هم بلند بلند قهقهه می زدی. این جوک رو ده بار دیگه هم شنیده بودم، ولی انگار بار اولی بود که اینجوری میشنیدم. انقدر خندیدم که دیگه دلم درد گرفت. بعد با همون خنده های تیکه پاره ی بعد از جوک، بلند شدی و برای هر دوتامون شربت آوردی.

از خواب که بیدار شدم، تو نبودی. و باز هم صدای اون تیوی گیم لعنتی. x

 
 
 
 
 
 
 
     
پروفایل خرماهی در جابلاگی

دریافت فایرفاکس

سریعترین، امنترین و بهترین مرورگر اینترنت

RSS 2.0