فال یلدا

همای اوج سعادت بدام ما افتد – اگر ترا گذری بر مقام ما افتد
حباب وار بر اندازم از نشاط کلاه – اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
ببارگاه تو چون باد را بنا شد بار – کی اتفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فدای لبت شد خیال می بستم – که قطره ای ز زلالش به کام ما افتد
خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز – کزین شکار فراوان به دام ما افتد
به نا امیدی ازین در مرو بزن فالی – بود که قرعه ی دولت به نام ما افتد
شبی که ماه مراد از افق شود طالع – بود که پرتو نوری ببام ما افتد
زخاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

به‏یاد‏ماندنی‏ترین شب یلدای من

شب یلداست. تنها هستم. خودم این را انتخاب کردم. چه بسا اگر به مهمانی می‏رفتم، تنها‏تر نیز بودم!

تنها؛ شام گرم کرده، چای کیسه‏ای، تلوزیون، کامپیوتر. نه هندوانه‏ای، نه اناری و نه آجیلی. این شب را از این بدتر هم می‏شود به گند کشید؟ انقدرها هم که به نظر می‏رسد، بد نیست. حداقل هر کاری که دوست دارم می‏کنم.

از صبح در فکر این بودم که امشب، فال حافظ بگیرم یا نه. اگر بخواهم فال بگیرم، با کامپیوتر می‏شود یا موبایل یا …؟ مسخره است. فال حافظ از داخل مانیتور، طعم خوب فال حافظ را نمی‏دهد.

شب سردی بود. سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. مجبور بودم در صف طولانی تاکسی، سرما را تحمل کنم. زیپ و دکمه‏های اورکتم را تا جایی که می‏شد، بسته بودم. طبق معمول در افکار خودم غرق بودم که ناگهان یک پسر ۸ یا ۹ ساله جلوی چشمم سبز شد.

- آقا فال می‏خری؟

برق از سرم پرید. فال من پیش او بود. نه در کامپیوتر و نه در کتاب دیوان. فال من در یک پاکت در میان دستان کوچک او بود. مطمئن بودم. وگرنه چرا در شب دیگری چشمان معصوم او مرا التماس نمی کرد؟ و چرا امشب؟

بنا به دلایلی، فقط یک اسکناس پنج هزار تومانی در جیبم بود. هیچ پول نقد دیگری نداشتم. دریغ از یک سکه.

هنوز داشت اصرار می کرد: “پول میدی ساندویچ بخرم؟”

با شرمندگی گفتم: “اصلا پول خورد ندارم.”

- چه قدی داری؟

- پنج تومنیه.

در همین حین دو تا دختر کوچکتر از او هم اطراف من جمع شدند. می شد حدس زد که خواهر و برادرند. دختر ها داشتند سی دی فیلم می فروختند و یک خط در میان به من هم سی دی ها را نشان می دادند.

- ساندویچ دونه ای هزار و پونصد تومنه. سه تا ساندویچ میشه چقدر؟

- چهار و پونصد.

- میشه چهار و پونصد. پونصدشم برای خودم.

- آخه فقط همین یه پنج تومنی رو دارم. باور می کنی؟

رفت به دنبال خورد کردن پنج هزار تومانی. کسی به او جواب مثبت نمی داد. برگشت و با التماس به من نگاه کرد. با نا امیدی تمام، تلاش آخر خود را هم کرد از خانم میانسالی که پشت سر من ایستاده بود پنج هزار تومان پول خرد خواست. می دانستم که به او پولی نمی دهند. رو به زن کردم و تقاضای پسرک را تکرار کردم. وقتی فهمید که تقاضا از سمت من است، به تکاپو برای پیدا کردن پول خرد افتاد و با کمک همسرش اسکناس مرا خرد کردند.

یک معامله ی پایاپای. فال من دست پسرک بود و پول پسرک در جیب من. مقداری به پسر پول دادم . دسته ی فال ها را جلوی من گرفت. به زور یک فال را بیرون کشیدم که سریع متوجه شدم دوتا فال بوده است. خواستم یکی را به او برگردانم که قبول نکرد. به رسم تشکر، یکی را به زن دادم و به جای خود در صف تاکسی برگشتم.

تا سر خود را برگرداندنم، یک سی دی با جلدی کهنه در دستانم دیدم.

- ببینش. فیلم خنده داریه.

تا خواستم فیلم را به او برگردانم، او از من دور شده بود.

هنوز فال را باز نکرده ام. ساعت از ۱۲ گذشته است. شب یلداست. باید فال را باز کنم.

بنال بلبل اگر با منت سر یاریست      —      که ما دو عاشق زاریم  و کار ما زاریست

در آن زمین که نسیمی وزد ز طره ی دوست      —      چه جای دم زدن نافه های تاتاریست

چرا اسمش را نپرسیدم؟

حس غریب رودل

امروز به هنگام رجوع به منزل، در تاکسی احساس غریبی به من دست داد. احساس قر دادن بدون اختیار و شادی!!! از اول صبح، زمین و زمان در سرم حرکات موزون انجام می دهند.
در چنین حالی که خطبه ی عقد کون و مکان در ذهن من خوانده می شود و مراسم به شادترین شکل ممکن برگزار می گردد، تنها کافی است که در کنار استاد خشک و مسن نشیمن کرده و به حرف هایی که از هر سه جمله ی آن، دو جمله آخر، تکرار جمله اول است گوش فرا دهم.
برای مدت دو ساعت و نیم به سمت راست خود و غالبن به سوراخ گوش استاد خیره بودمی که در این حین، درهای تازه ای در شناخت جهان به رویم گشوده گشت. به اطمینان می توان فرمود که شما نیز تا به امروز (به اشتباه) گمان می کرده اید که جنگل های آمازون در قاره ی آمریکای جنوبی واقعند. برای اینکه شما نیز از جهل مرکب نجات یابید وظیفه ی این جانب است که به اطلاع رسانم، شُش های زمین در قاره ی آفریقا می باشند! و احتمالن طبق نظریه ی سقراط حکیم مبنی بر نسبت معکوس شُش و روده، تا به حال بیشترین اکسیژن زمین از روده ی بزرگش متصاعد می شده است!
البته مباحث کلاس ارتباط تصویری به مسائل زیست محیطی و جغرافیایی ختم نشد و مقدار فراوانی هم  نجاری و دکوراسیون داخلی ماژولار آموختن نمودیم و از آنجا که استاد گرامی قادر به دیدن پشت گوش خود (محل استقرار بنده ی حقیر) نمی بودی، اختیار از کف داده و بیهوده خندیدن می کردم.

فی الحال، اندرباب وقایع مشروحه و از آنجا که حضرت حافظ به بنده ثابت نمودند که شوخی بردار نمی باشند، تفالی زدم بر گلستان سعدی و این آمد که:

خری را ابلهی تعلیم میداد
برو بر صرف کرده سعی دائم
حکیمی گفتش ای نادان چه کوشی
در این سودا بترس از لوم لائم
نیاموزد بهائم از تو گفتار
تو خاموشی بیاموز از بهائم

××××××
پانوشت ۱: سعدی بنده ی خدا هم احتمالن یک دوره ارتباط تصویری گذرانده است.
پانوشت ۲: به هنگام خروج از تاکسی دریافتم که قر در کمر خود ماشین بوده و از این جهت اشکال بر بنده روا نیست.
پانوشت ۳: تا به حال به هسته ی انگور (مویز) دقت کرده ای که چه شکل ضایعی دارد؟