فیل‏ها هم روزی صبر خود را می‏بازند.

Elephant

تا به حال داستان فیل بیچاره را برایت تعریف کرده‏ام؟

همیشه آرزو می‏کرد که کاش کمی بزرگتر بود. البته کمی با خاراندن دماغش مشکل داشت. اما هیچ وقت شکایت نمی‏کرد. زیاد هم سرما می‏خورد؛ چون آب‏بازی را دوست داشت.

یک روز هنگام آب‏بازی، در آن سوی رودخانه، زیباترین فیل روی زمین را دید. هفته‏ها و ماه‏ها، زیبایی را به چشمان خود می‏دید و از کنار رودخانه تکان نمی‏خورد.

این ماجرا گذشت تا اینکه آن سوی رودخانه دهی بنا شد و دوست من دیگر جز سگ و گاو و مرغ و تعدادی از اقوام ما، چیزی ندید.

شبی در کنار درختی به خواب رفت. باز هم آن سوی رودخانه دلیل تمام دلتنگی‏هایش را دید.

این بار از رودخانه رد شد و دیگر بازنگشت.

آخرین خبری که از او دارم این است در کنار همان درخت، هزار و دویست و سه عدد کرم چاق و تپل داخل جمجه‏اش پارتی گرفته‏اند. تنها فرق من با او این است که فقط صد و نوزده کرم در جمجمه‏ام جا می‏شوند.