خر از کنار رودخانه رد میشود و پوزهاش را به زمین خشکیدهی بدون علف میمالد. لب میجنباند که انگاری در میانهی زمستان، علف نوبرانه بر کنارهی رودخانهی نیمه یخ زده روییده است. چشمانش به دور دستهای رودخانه خیره است و ماهیگیران را میپاید. نمیتواند تحمل کند.
چشمانشان هرازچندگاهی به سوی خر میچرخد و آنچنان با خشم به او نگاه میکنند که مبادا آب ساکت را مشوش کند.
چشمانش را به سوی دیگر میچرخاند و به مالاندن پوزهاش به خاک ادامه میدهد.
و چند لحظهی دیگر دوباره به سر قلابها خیره میشود.
——
دوست ندارم انتهایش را بنویسم.
دی ۲۶م, ۱۳۸۷، آرش
تگ ها: انتظار، زمستان، قصه خر و ماهی، ماهیگیر
دسته بندی شده در قصه خر و ماهی
۴ نظر »
باز هم گوش چپش میخارد. سرما خورده بود. به تازگی خوب شده است. هنوز هم گاهی از آن سرفههای عجیب و غریب خرکی میکند. و هنوز هم گاهی بوها را به خوبی نمیفهمد.
به تازگی حس کرده است که بچه گربهی همسایه، به طرز نامأنوسی جلوی چشمانش قدم میزند. خر هنوز نمیداند که این، توهمی است متاثر از قرصهای سرماخوردگی تاریخ گذشته، یا واقعا بچه گربه قصد دارد خود را به او قالب کند!
صدای گوشیاش را میشنود که سوت بلبلی میزند. سراسیمه به سمت گوشی میجهد. فقط یک اساماس تبلیغاتی! یکی دو فحش رکیک و آبدار میفرستد و گوشی را به گوشه ای پرت میکند.
نمیداند که با خارش گوشش چه کار کند. سمش به گوشش نمیرسد. باز هم باید منت آن پرندهی پر افادهی دماغ دراز را بکشد.
دی ۱۲م, ۱۳۸۷، آرش
تگ ها: توهم، قصه خر و ماهی، گربه
دسته بندی شده در قصه خر و ماهی
۴ نظر »
خر سلام کرد.
جوابی نشنید.
تنها صدای آبی که تکان خورد.
آن را به عنوان جواب قبول کرد.
شاد شد.
اما خیلی وقت است که ماهی را ندیده است.
××××××
اگر طراحی جدید را نمیبینید یا بههمریخته میبینید، کلیدهای زیر را همزمان فشار دهید:
Ctrl + F۵
مهر ۱۳م, ۱۳۸۷، آرش
تگ ها: آب، آب نمک، سلام، قصه خر و ماهی
دسته بندی شده در قصه خر و ماهی
۶ نظر »