ماهی خانوم!
خواستم سر به بیابان بگذارم. بیابانی که تهش را نمی دیدم. به دنبال آرامشی.
سر به بیابان گذاشتم، اما تا گردن بیشتر نرفتم. خاصیت خرها همین است. سرمان یک گردن جلوتر از قلبمان راه می رود!
قلبم را به بیابان راهی نیست.
مثل خر پشیمان شدم.
آرامش من، کنار همین رودخانه است. حتی اگر فقط سایه ات را ببینم.
آرشیو برچسب: قصه خر و ماهی
میشنوی؟
کرمهایی بر سر قلاب
خر از کنار رودخانه رد میشود و پوزهاش را به زمین خشکیدهی بدون علف میمالد. لب میجنباند که انگاری در میانهی زمستان، علف نوبرانه بر کنارهی رودخانهی نیمه یخ زده روییده است. چشمانش به دور دستهای رودخانه خیره است و ماهیگیران را میپاید. نمیتواند تحمل کند.
چشمانشان هرازچندگاهی به سوی خر میچرخد و آنچنان با خشم به او نگاه میکنند که مبادا آب ساکت را مشوش کند.
چشمانش را به سوی دیگر میچرخاند و به مالاندن پوزهاش به خاک ادامه میدهد.
و چند لحظهی دیگر دوباره به سر قلابها خیره میشود.
——
دوست ندارم انتهایش را بنویسم.

