خر بر باد رفته!‏

ماهی خانوم!

قورباغه ی ساکن پایین رودخانه دارد سه گاه می خواند. احتمالا دوباره آب جهتش را گم کرده است. چندی پیش که آب چپ می رفت، دشتی می شنیدم. خلاصه اینکه خودت را به دست آب نده که معلوم نیست به کدام سمت خواهد رفت.

از تو چه پنهان، من هم چند روزی است که مسیرم را گم کرده ام. افسارم را داده ام دست باد که هر جهت خواست ببرد. نگو که انگار باد هم با ما سر ناسازگاری دارد. یک بار سر از منطقه ی بازیافت زباله در آوردم. پیرزن کدوی قلقله زن هم که خود را سپرده بود دست کدو، آنجا بازیافت شده بود. چشم ما که غیر از ماهی چیزی نمی بیند ولی به چشم خواهری، خوب چیزی شده بود.
افسار باز هم دردسر است.

کاش آقاهه افسارم را دوباره به درخت کنار رودخانه می بست.

کاش قورباغه ی ساکن پایین رودخانه، همایون می دانست.

شاهزاده‏ی جادو شده

Snow Frog

تا همین جمعه، فقط یک سطل زباله بود در میان یک ردیف از سطل‏های زباله مشابه و بدون استفاده، در کنار سنگ نوشته‏های تاریخی گنجنامه همدان. همه‏ی دوربین‏ها و نگاه‏ها به سمت سنگ‏های میخی نوشته و یا آبشار نیمه یخ‏زده بود. مردم حتی دست به او نمی‏زدند و از دور، تفاله را در او می‏انداختند.

- “دست نزن! دستت کثیف میشه”

در همین جمعه، یک خانواده در پی جایی برای ساختن یک آدم برفی بود.

و در همین جمعه، دستان این خانواده، سطل را بوسید و طلسمش را شکست.

سطل زباله، این روز را برای همیشه به یاد خواهد داشت و خود را خوشبخت‏ترین سطل زباله دنیا خواهد خواند. روزی که نگاه ها به سوی او بود. روزی که همان مردم، دست بر گردنش می انداختند و با او عکس یادگاری می گرفتند.

- “برو وایسا کنارش تا ازت عکس بگیرم.”

سنگ دلی با طعم مرغ سرخ شده

به تازگی کشف نموده ام که بسیار سنگ دل گشته ام. در طی دو هفته گذشته، به شخصه، ۲۰ فروند مقوای ۱۰۰ در ۷۰ را تکه و پاره نموده ام. کار سختی بود! در همین راستا به تازگی دریافته ام که کاتِر بنده، از موبایل به من نزدیک تر است. اگر موبایلم با من نباشد، کاتِرم حتمن هست! (البته در %۰/۰۳ مواقع، گوشی بنده در کنارم نیست که در این مورد عدد بسیار بزرگی می باشد.) و باز هم در همین رابطه، فهمیده ام که فیلم های غیر مجاز برای کودکان زیر ۱۲ سال (از نظر خشونت البته!!!) را می توانم تحمل کنم. همچنین در برخی از موارد، قدرت شوخی های خارجی (از نوع کشورهای شرقی همسایه) را با دوستانم کسب نموده ام. از رنگ قرمز در کارهایم به راحتی استفاده می کنم و به راحتی، شخصیت های تصویرسازیم را به قتل می رسانم. توانایی سلام نکردن به بعضی از دختران هم دانشگاهی را پیدا کرده ام! (این یکی را امروز کشف کرده ام. درجه ی سنگ دلی ام بسیار بیش از حد انتظار بالا رفته است! باید با یک روانکاو ملاقات کنم.) و از مواجه شدن با مرغ سرخ شده دهانم آب می افتد.
با این حال، هنوز قدرت قورت دادن قورباغه ی لعنتی را ندارم.